تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

یادتان هست پیشترها، وقتی تلویزیون برنامه نداشت یک صفحه رنگین کمانی ثابت نشان می داد با صدای بوق ممتد؟

مغز من الان اینجورهاست. البته بی صدا...

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت12:5توسط نرگس | |

دفعه قبل که دیدمش خانه عمه بودم. ده دوازده سال پیش.

از دیدن اسم دیوید لینچ دلم هری ریخت، به انتظار یک مستر پیس(به فتح میم).در حالی که عمه معتقد بود چنین فیلمی مناسب سن من نیست.

بار دوم دیشب بود و از دیشب تا خود الان راه می روم و می خوانم:

...She wore blue velvet، Bluer than velvet was the night

  و فکر می کنم به کاکل برافراشته سندی؛ و سخت از نی نی بودن در دهه هشتاد میلادی، که از پیرو مد بودن معافم می کرد ذوق می کنم.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت12:58توسط نرگس | |

دیشب Revolutionary Road را دیدم. دوستش داشتم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت10:47توسط نرگس | |

دیروز کتاب The Inhabited Woman را که عنوان فارسیش "لاوینیا" بود تمام کردم.

کتاب،روایت عصیان و عشق است در دوران سیاه دیکتاتوری.

 زن جوانی که بر سر دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته: ادامه زندگی در قالب دختر نازپرورده ای که سرش را در برف ناز و نعمت کرده و درد مردمش را نمی بیند، یا مبارزه در کنار مردم، و برای مردم...

"لاوینیا" وارث آزادیخواهی و استعمار ستیزی هم وطنان پیشینش است، سرخپوستهایی که مقابل غارت اسپانیایی ها ایستادند؛ حتی به بهای جانشان...

اما فراموش نکنید: قلبی که عاشق است هرگز نمی میرد!

پ.ن.: دلم نیمه ابری است، نمیدانم به خاطر همذات پنداری غلیظی بود که با لاوینیا حس کردم، یا فقط به خاطر فصل است و ... بگذریم. کتاب را از دست ندهید.

پ.ن.2: نویسنده کتاب هم اندازه اثرش جالب است. خانم جیوکوندا بلی.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت15:9توسط نرگس | |

یکی از ویژگی های من این است که بیشتر دوستانم زمان پریودشان را نسبت به مال من حساب می کنند.

یعنی به نوعی شروع سیکل ماهانه من مبداء تاریخ است.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت13:22توسط نرگس | |

تلفنی با یک دوست قدیمی حرف می زنم. دوستم بین حرفهایش می گوید که تصمیم دارد قبل از سی سالگی ازدواج کند و بچه دار شود. تعجب می کنم، می پرسم: خیلی زود نیست؟ می گوید که نمی خواهد اختلاف سنش با بچه هاش زیاد باشد و...

بعد از این صحبت می روم تو فکر: یعنی همه برای این مسائل برنامه ریزی دارند؟ این فکر کمی می ترساندم.
چرا من "برنامه ریزی" ندارم؟
می دانم که دوست دارم نی نی داشته باشم، اسم هم براشان پیدا کرده ام و گاهی حتی به اینکه چی تن نی نی بکنم یا چه چیزهایی یادش بدهم فکر می کنم. اما ... "برنامه ریزی" ندارم!

خوب که فکر می کنم می بینم تمام زندگیم کتره ای و بی برنامه جلو رفته ام. یک جور خوش خوشکی که اگر کسی از نزدیک نشناسدم باورش نمی شود. چندباری هم سعی کردم برنامه بریزم، اما نشد: یا اینقدر زیادی جدی بود که عملی نبود، یا کلاً وسطش یادم رفت که برنامه ریزی کرده ام. همیشه هم از این مدل زندگی کردن لذت برده ام...این بی برنامگی زندگیم را شلوغ پلوغ و شنگول کرده...
اما در مورد نی نی شاید فرق کند، چون آدم مستقلی است که ممکن است خیلی هم منظم باشد.
شاید هم "برنامه ریزی" بد چیزی نباشد، و باز شاید یک روزی بهش فکر کنم.

خدا را چه دیدید، شاید هم نی نی لطف کرد و با بی برنامگی مادر جانش کنار آمد!


+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت13:7توسط نرگس | |