|
نوشتن برای تو،آن هم وقتی یکهو این قدر دور شده ای سخت است. حسی دارم که اسم ندارد...شاید بیشتر از همه به دلتنگی نزدیک باشد. برایت خوشحالم، تو برای اینجا حیف بودی: تو برای اینجا زیادی. یاد روزهای گرم میدان شوش می افتم، دوتایی با صد تا بچه پر انرژی و تشنه ی محبت. یاد صبر بی حدت. یادت می آید جلسه های کمیته حقوقی را؟ هنوز هر وقت یادم می افتد میمیرم از خنده...مجله قضاوت که باران دخلش را آورد و پشتی صندلی تو...
بیست و اندی سال پیش در چنین روزی، در یکی از سالهای میانی جنگ ایران و عراق، دختری پا گذاشت به دنیا.دختری که از نوزادهای پسر هم درشت تر بود و دکتر حدس می زد یا دوقلو باشد یا پسر. در عکسهای تکی سالهای اول زندگی دخترک مثل یک شاهزاده خانم کوچولوست، ظریف و طلایی...اما خدا نکند خواهر بزرگش هم توی عکسی باشد: همان شازده کوچولوی نازنازی با دست یا پا یا شیشه شیر یا هر وسیله ی دیگری که دم دستش باشد خواهر بزرگه را هل می دهد. در هشت ماهگی با این جمله زبان باز می کند: "اعید(سعید) گوجه سبز!" بنابر گزارشهای رسیده دخترک اشتهای سیری ناپذیری داشته ، به طوریکه در دوسالگی در مقابل چشمهای حیرت زده پدر و خاله و خواهرش یک اردک سرخ شده درسته را با تکرار جمله ی "بچه باید مواد غذایی بخوره" می خورد، و تنها در لحظات آخر خاله اش یک ران پرنده مذکور را نجات داده و به خواهر بزرگه می دهد. در مهدکودک با مشکل عدم انطباق مواجه شده و یک بار ، در سه-چهار سالگی از مهد به خیابان فرار می کند، اما آقای کیف فروش سر کوچه مهد با عجله در حالیکه هنوز چوب مخصوص آویزان کردن کیف را در دست داشته دنبالش دویده و برش می گرداند. از سه سالگی انگلیسی یاد می گیرد و یکی از تاثیرات آن این بوده که در چهارسالگی، وقتی حروف الفبای فارسی را از سرمشقهای خاله کشف می کند، اشتباهی از چپ به راست بنویسدشان( یعنی تقریباً مثل جلوی آمبولانس!) در روزهای اول مدرسه چون فکر می کرده مدرسه هم مثل مهد نهادی قابل پیچاندن است؛ مادر ناچار می شود تهدیدش کند که اگر در مدرسه ادا در بیاورد کلفت خانه می شود، و برای اثبات جدیتش یک کاسه آب و یک دستمال میدهد دستش تا کف اتاق را پاک کند.این عمل مادر، اگرچه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد اما به دخترک انگیزه ای مثال زدنی در کسب علم می بخشد. از هشت سالگی شروع به پیانو زدن می کند و این دوره نوازندگی اگرچه هفت هشت سالی طول می کشد، اما به نتیجه خاصی نمی رسد. در دوازده سالگی پایش سر فوتبال می شکند و در سیزده سالگی هم دستش بعد از دوازده تا گل که در بسکتبال به تیم مقابل می زند، در می رود. این دختر در ده- یازده سالگی برای اولین بار عاشق می شود و تا هجده سالگی عاشق شدن، در کنار فرار از مدرسه جزء برنامه های روزانه اش میشود. بقیه زندگیش کم و بیش در همین وبلاگ آرشیو شده، دست کم خودش نوشته، همانطور که بوده. حالا نی نی سالهای دور یک زن جوان شده و اگرچه روزهای سختی است؛ اما همچنان از رسیدن روز تولدش حسابی شاد است و می خواهد شادیش را تقسیم کند. تولدم مبارک! پ.ن.: دوستهای گلم که یک دنیا لطف کردید و در فیس بوک پیام گذاشتید، اگر هنوز جواب نداده ام به خاطر نداشتن آن تی فیل تر است، دوستهایی که اس.ام.اس. میدهند هم بدانند که دوستشان دارم و اگر جواب ندادم به خاطر تحریم اس.ام اس. بوده. ممنونم هزار بار از همه و خیلی دوست دارمتان... پ.ن.2: به به از این همه کادوی رنگارنگ... پ.ن.3: این اولین سالی بود که عمه فرزانه ام نبود ...هر سال یا برایم یک جشن تولد محشر می گرفت و یا با تبریک قبل از همه ذوق زده ام می کرد...جایش این روزها خیلی خالی است. |
Aboutدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |