تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

نوشتن برای تو،آن هم وقتی یکهو این قدر دور شده ای سخت است. حسی دارم که اسم ندارد...شاید بیشتر از همه به دلتنگی نزدیک باشد.

برایت خوشحالم، تو برای اینجا حیف بودی: تو برای اینجا زیادی.

یاد روزهای گرم میدان شوش می افتم، دوتایی با صد تا بچه پر انرژی و تشنه ی محبت. یاد صبر بی حدت.

یادت می آید جلسه های کمیته حقوقی را؟ هنوز هر وقت یادم می افتد میمیرم از خنده...مجله قضاوت که باران دخلش را آورد و پشتی صندلی تو...
دلم برای آن روزها تنگ می شود.
الآن یک جای دور، که فقط می دانم هواش خنک است، احتمالن داری وسایلت را باز می کنی و میدانم بغض هم کرده ای.مثل لحظه خداحافظی مان؛هرچند همه سعی میکردیم تظاهر کنیم همه چیز عادی است.اما یک چیزی مثل همیشه نبود: آخرین باری بود که می دیدیمت؛ تا چندسال، وکسی چه میداند...
جمع پنج تاییمان از این به بعد یک چیز بزرگ را کم دارد: خنده های بلند و بی مرز تو را.

می دانم که ما هر جای دنیا باشیم دوریم از اغلب آدمهای دور و بر، اما این را هم می دانم که آدمهایی مثل ما حتمن هنوز جایی دارند، یک گوشه ی دنیا...
و من امیدوارم تو جایت را پیدا کرده باشی.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت10:13توسط نرگس | |

بیست و اندی سال پیش در چنین روزی، در یکی از سالهای میانی جنگ ایران و عراق، دختری پا گذاشت به دنیا.دختری که از نوزادهای پسر هم درشت تر بود و دکتر حدس می زد یا دوقلو باشد یا پسر.

در عکسهای تکی سالهای اول زندگی دخترک مثل یک شاهزاده خانم کوچولوست، ظریف و طلایی...اما خدا نکند خواهر بزرگش هم توی عکسی باشد: همان شازده کوچولوی نازنازی با دست یا پا یا شیشه شیر یا هر وسیله ی دیگری که دم دستش باشد خواهر بزرگه را هل می دهد.

در هشت ماهگی با این جمله زبان باز می کند: "اعید(سعید) گوجه سبز!"

بنابر گزارشهای رسیده دخترک اشتهای سیری ناپذیری داشته ، به طوریکه در دوسالگی در مقابل چشمهای حیرت زده پدر و خاله و خواهرش یک اردک سرخ شده درسته را با تکرار جمله ی "بچه باید مواد غذایی بخوره" می خورد، و تنها در لحظات آخر خاله اش یک ران پرنده مذکور را نجات داده و به خواهر بزرگه می دهد.

در مهدکودک با مشکل عدم انطباق مواجه شده و یک بار ، در سه-چهار سالگی از مهد به خیابان فرار می کند، اما آقای کیف فروش سر کوچه مهد با عجله در حالیکه هنوز چوب مخصوص آویزان کردن کیف را در دست داشته دنبالش دویده و برش می گرداند.

از سه سالگی انگلیسی یاد می گیرد و یکی از تاثیرات آن این بوده که در چهارسالگی، وقتی حروف الفبای فارسی را از سرمشقهای خاله کشف می کند، اشتباهی از چپ به راست بنویسدشان( یعنی تقریباً مثل جلوی آمبولانس!)

در روزهای اول مدرسه چون فکر می کرده مدرسه هم مثل مهد نهادی قابل پیچاندن است؛ مادر ناچار می شود تهدیدش کند که اگر در مدرسه ادا در بیاورد کلفت خانه می شود، و برای اثبات جدیتش یک کاسه آب و یک دستمال میدهد دستش تا کف اتاق را پاک کند.این عمل مادر، اگرچه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد اما به دخترک انگیزه ای مثال زدنی در کسب علم می بخشد.

از هشت سالگی شروع به پیانو زدن می کند و این دوره نوازندگی اگرچه هفت هشت سالی طول می کشد، اما به نتیجه خاصی نمی رسد.

در دوازده سالگی پایش سر فوتبال می شکند و در سیزده سالگی هم دستش بعد از دوازده تا گل که در بسکتبال به تیم مقابل می زند، در می رود.

این دختر در ده- یازده سالگی برای اولین بار عاشق می شود و تا هجده سالگی عاشق شدن، در کنار فرار از مدرسه جزء برنامه های روزانه اش میشود.

بقیه زندگیش کم و بیش در همین وبلاگ آرشیو شده، دست کم خودش نوشته، همانطور که بوده.

حالا نی نی سالهای دور یک زن جوان شده و اگرچه روزهای سختی است؛ اما همچنان از رسیدن روز تولدش حسابی شاد است و می خواهد شادیش را تقسیم کند.

تولدم مبارک!


پ.ن.: دوستهای گلم که یک دنیا لطف کردید و در فیس بوک پیام گذاشتید، اگر هنوز جواب نداده ام به خاطر نداشتن آن تی فیل تر است، دوستهایی که اس.ام.اس. میدهند هم بدانند که دوستشان دارم و اگر جواب ندادم به خاطر تحریم اس.ام اس. بوده.

ممنونم هزار بار از همه و خیلی دوست دارمتان...

پ.ن.2: به به از این همه کادوی رنگارنگ...

پ.ن.3: این اولین سالی بود که عمه فرزانه ام نبود ...هر سال یا برایم یک جشن تولد محشر می گرفت و یا با تبریک قبل از همه ذوق زده ام می کرد...جایش این روزها خیلی خالی است.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت23:50توسط نرگس | |

 

-I'm just like loosing my faith with humanity
-wow,can you narrow that down for me?
-I just wonder,if two people can stay together for good...

Juno

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت0:15توسط نرگس |