|
شاید تو هم به ماه کنی ماه من نگاه... شاید تو هم... شاید...
2. مامان چند دقیقه قبل به بهانه ی نان خریدن (و در واقع برای سرک کشیدن) بیرون رفت، به خیابانمان که شلوغ است و پر از جیغ و داد و گاردی های موتور سوار و... همسایه ها همه به بهانه ی گل آب دادن و ماشین شستن در خانه ها را باز گذاشته اند که فراری ها نیافتند زیر دست این بی پدرها. یک پسر جوان از توی حیاط یکی از خانه ها مامان را صدا می کند و ازش می خواهد تا سر خیابان همراهیش کند که مأمورها شک نکنند،مامان هم نان به دست پسرک را همراهی می کند و منتظر می شود تا تاکسی بگیرد. 3. تصور کنید یک چیزی شبیه طالبی به اصرار بهتان تعارف کنند و بمانید توی رو در وایسی و بخورید و بعد از دو سه گاز در حالیکه هنوز طرف زل زده به دهنتان بفهمید این "چیز" خربزه بوده ؛ که بهش شدیداً حساسیت دارید. 4. پنجشنبه ظهر است، فرصت خوبی برای خرید خرت و پرتهایی که مدتی است تمام شده اند. می روم شهروند نزدیک خانه مان.همینطور که بین ردیفها می روم و چرخم را پر می کنم، زوجهای جوانی را می بینم که از سر کار آمده اند و با کلی وسواس خریدهای خانه شان را می کنند... در بحث های پیش پا افتاده شان مثلن در مورد یک شیشه سس کچاپ یا یک صابون، در کنار بطالت،نوعی از عشق را می بینم که برایم یادآور زندگی کوچکی است که زمانی قرار بود داشته باشم...
مدتی است می خواهم بنویسم اما کو وقت؟ دختر کوچولوی
خانه بالاخره در بیست و پنج سالگی رفت سر کار و انگار قرار است بزرگ هم بشود... این چند وقت ذهنم دور و بر مسئله ای چرخ می زند که
دلم میخواست فرصت کنم اینجا بنویسمش. مسئله ی "نماد". یا همان
"سمبُل". اینکه چرا آدمها برای هر حرکتشان دنبال یک نماد می
گردند برایم قابل درک نیست؛ انگار یک نوع گریز ذهن است به بخش عینی واقعیتها. چیزی که معمولاً در این گریز از قلم می افتد این است
که هر نمادی محتوای کامل واقعیت را در محاق می برد. نماد می ماند، خوانده می شود،
درک می شود...اما همین برجسته شدنش قلم می کشد روی واقعیت تمام و کمال. وانگهی نماد هم که خودش مصداق احتمالاً برجسته ای از
یک مفهوم است این قدر تکرار می شود که به کلیشه نزدیک می شود. راستش روزی که ندا آقا سلطان را چند خیابان پایین تر از خانه مان کشتند، دلم می
خواست از حسی که دیدن آن ویدئوی چند ثانیه ای درَم بیدار کرد بنویسم و از عمق نگاه
خالی دخترک در لحظه ی احتضار... اما آمار تقریبی کشته های آن روز را که اعلام
کردند اینقدر چشمان وحشت زده و پیکرهای خون آلود آمد در ذهنم که فکر کردم نوشتن از
یکی و ساکت ماندن در مورد بقیه ، ولو یک ذره هم باعث تطهیر دستهای آلوده به خون
شود ،گناهی است نابخشودنی. هنوز بدنهای بی نامی در سردخانه ها هستند ، هم نامان
برادر یا خواهرمان شاید. خونهایی ریخته
شده که هیچ دوربینی ثبتشان نکرده... فقط یادمان نرود.
|
Aboutدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |