تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

شاید تو هم به ماه کنی ماه من نگاه...            

شاید تو هم...

شاید...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت1:27توسط نرگس |


1. عکس مهسا امرآبادی را که می بینم یکهو میزنم زیر گریه. باردار است و مثل خیلی های دیگر چندین روز از بازداشتش گذشته...و من عکسش را می بینم و به خاطر خودش و همسرش و نی نی تو راهیشان یکهو می زنم زیر گریه.
عین احمق ها.

2. مامان چند دقیقه قبل به بهانه ی نان خریدن (و در واقع برای سرک کشیدن) بیرون رفت، به خیابانمان که شلوغ است و پر از جیغ و داد و گاردی های موتور سوار و... همسایه ها همه به بهانه ی گل آب دادن و ماشین شستن در خانه ها را باز گذاشته اند که فراری ها نیافتند زیر دست این بی پدرها. یک پسر جوان از توی حیاط یکی از خانه ها مامان را صدا می کند و ازش می خواهد تا سر خیابان همراهیش کند که مأمورها شک نکنند،مامان هم نان به دست پسرک را همراهی می کند و منتظر می شود تا تاکسی بگیرد.
و از دور برای هم دست تکان می دهند.

3. تصور کنید یک چیزی شبیه طالبی به اصرار بهتان تعارف کنند و بمانید توی رو در وایسی و بخورید و بعد از دو سه گاز در حالیکه هنوز طرف زل زده به دهنتان بفهمید این "چیز" خربزه بوده ؛ که بهش شدیداً حساسیت دارید.
امروز این بلا سر من آمده؛ و در نتیجه ی اصرار طرف و بی احتیاطی خودم الان با گلو درد و سر درد زیر پتو می لرزم.
در روز دوم پریود.

4. پنجشنبه ظهر است، فرصت خوبی برای خرید خرت و پرتهایی که مدتی است تمام شده اند. می روم شهروند نزدیک خانه مان.همینطور که بین ردیفها می روم و چرخم را پر می کنم، زوجهای جوانی را می بینم که از سر کار آمده اند و با کلی وسواس خریدهای خانه شان را می کنند... در بحث های پیش پا افتاده شان مثلن در مورد یک شیشه سس کچاپ یا یک صابون، در کنار بطالت،نوعی از عشق را می بینم که برایم یادآور زندگی کوچکی است که زمانی قرار بود داشته باشم...
و به خودم قول می دهم که دیگر هیچ وقت و هیچ وقت پنجشنبه ظهرها خرید نروم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت21:52توسط نرگس | |

مدتی است می خواهم بنویسم اما کو وقت؟ دختر کوچولوی خانه بالاخره در بیست و پنج سالگی رفت سر کار و انگار قرار است بزرگ هم بشود...

این چند وقت ذهنم دور و بر مسئله ای چرخ می زند که دلم میخواست فرصت کنم اینجا بنویسمش.

 

مسئله ی "نماد". یا همان "سمبُل".

اینکه چرا آدمها برای هر حرکتشان دنبال یک نماد می گردند برایم قابل درک نیست؛ انگار یک نوع گریز ذهن است به بخش عینی واقعیتها.

چیزی که معمولاً در این گریز از قلم می افتد این است که هر نمادی محتوای کامل واقعیت را در محاق می برد. نماد می ماند، خوانده می شود، درک می شود...اما همین برجسته شدنش قلم می کشد روی واقعیت تمام و کمال.

وانگهی نماد هم که خودش مصداق احتمالاً برجسته ای از یک مفهوم است این قدر تکرار می شود که به کلیشه نزدیک می شود.

راستش روزی که ندا آقا سلطان را  چند خیابان پایین تر از خانه مان کشتند، دلم می خواست از حسی که دیدن آن ویدئوی چند ثانیه ای درَم بیدار کرد بنویسم و از عمق نگاه خالی دخترک در لحظه ی احتضار... اما آمار تقریبی کشته های آن روز را که اعلام کردند اینقدر چشمان وحشت زده و پیکرهای خون آلود آمد در ذهنم که فکر کردم نوشتن از یکی و ساکت ماندن در مورد بقیه ، ولو یک ذره هم باعث تطهیر دستهای آلوده به خون شود ،گناهی است نابخشودنی.

هنوز بدنهای بی نامی در سردخانه ها هستند ، هم نامان برادر یا خواهرمان شاید. خونهایی ریخته  شده که هیچ دوربینی ثبتشان نکرده...

فقط یادمان نرود.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت11:30توسط نرگس | |