تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

دیگر نه مومنیم نه کافر، نه سبز نه سفید و نه سرخ...دیگر کنار هم بودنمان دلیل نمی خواهد. هم صداییم، پیریم و جوانیم.انسانیم.
این روزها چشمهایمان خون زیاد می بیند، اما قلبمان برنمی تابد. اگر باتوم می خوریم، خنجر می زنیم با اتحادمان.
این روزها نگرانیم .ناآرام.
این روزها  "مواظب خودت باش" را از ته دل می گوییم.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت0:30توسط نرگس | |

 

بودن با مردمی که از هر سن و طبقه ای برای اعتراض به استبداد آمده اند، آن قدر امیدبخش است که خستگی چندین ساعت راه رفتن را در می کند. 

 پ.ن.۱: یک خبر خیلی بد امروز صبح گرفتم: دو استاد عزیز و دوست داشتنیمان دکتر شریف و دکتر داشاب به حکم جناب رئیس دانشگاه اخراج شده اند.امیدوارم مخالفتهای اساتید و دانشجوها اثر کند و حکمشان دست کم معلق شود.

پ.ن.۲: بعد از سه چهار روز بالاخره بلاگفا باز شد.از ترس اینکه دوباره باز نشود آنلاین نوشتم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت21:57توسط نرگس | |

 

خیابانهای این روزها هر رنگ را یک جور تفسیر می کنند: دیگر بنفش مال گل بنفشه نیست و سبز هم کسی را یاد بهار نمی اندازد.
بادکنک و پرچم، دستبند و سربند و شاخ های نورانی،تیر هوایی،بوق ممتد ماشینها و فریادهای بی امان...
فریادهای محدودیت.نفرت،کینه،و انتقام...انتقام.
رنگها سرگردانند و آدمها گرسنه،و مدنیت در کتابخانه هامان خاک می خورد...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت21:44توسط نرگس |

 

ساعت سه صبح است و من بعد از اینکه یک ساعت در تاریکی اشک ریختم و لبم را گاز گرفتم که صدایم مامان را نگران نکند به این نتیجه رسیده ام که نوشتن آرامم می کند.
گاهی اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی آزارم می دهد که حتی جرئت ندارم به خودم اعترافش کنم.(می بینی مونا؟ من هم هنوز ترسهایم را دارم!)
حالم از بعضی آدمهای دور و برم به هم می خورد، از اینکه به اسم نگرانی و دلسوزی از کوچکترین دریچه ای برای سرک کشیدن به زندگیم استفاده می کنند. یادشان رفته انگار که من "همان" هستم...مگر فرق دارد توی شناسنامه ی آدم چه چیزی نوشته اند؟
دوست دارم برای همه شان دست تکان بدهم و بگویم: هی! "من" را ببینید! فرقی نکرده ام... چیزی که فرق کرده نگاه شماست.
خسته ام از خودم که هنوز بعد از این همه سختی به عشق دلگرمم و از پس قلب ناآرام و بی منطقم بر نمی آیم .  
خسته ام از دستهایم که باز هم گاهی می لرزند...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت3:54توسط نرگس | |