تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

میگن وقتی بهت تجاوز میشه، و میبینی کاری ازت بر نمیاد و چاره ای نداری؛ سکوت کن و لذت ببر. دیشب اینو عمیقآ درک کردم:))) البته با برنامه نود! تصور کنید سه تا پسر مهمونتون باشن ،دو تا پرسپولیسی و یه استقلالی که عاشق نود هم هستن. هم برنامه رو ببینن، هم تحلیلش کنن و هم با هم کل کل کنن. خلاصه من هم که تک افتاده بودم و دیدم چاره ای ندارم، با وجود اینکه که اطلاعات فوتبالیم از سال 98 به اینور اپدیت نشده(!)، نشستم باهاشون نود دیدم  و کلی هم لذت بردم.

پ.ن.1: اعتراف می کنم که در حدی جوگیر شدم که حتی تو مسابقه اس.ام.اسی نودم شرکت کردم: ))
پ.ن.2: ما جمعی روشنفکر بودیم:دی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت21:6توسط نرگس | |

"نی نی" من خیلی خواستنی است. یک پسر کوچولوی تپلو با لپهای اویزان و شکم قلنبه. سفید و بلوند است،مثل بچگی خودم. نگاه معصومی دارد و حرف "س" را  توک زبانی ادا می کند.
در خواب گاهی لبخند می زند. نمی دانم ، شاید خواب یک عالمه شیشه و پستانک می بیند. وقتی چشمهاش را باز می کند همانطور دراز کشیده نرمشش می دهم و کف پاهای کپلش را می بوسم.
می خواهم یک پلوور ابی براش ببافم. و تولدش که شد؛ یک سه چرخه سبز  بهش هدیه بدهم.
راستش را بگویم؟...بعضی وقتها چشمهام را می بندم و تپلکم میاید بغلم و محکم به سینه ام فشارش می دهم؛ یک جوری که سینه هایم از یک حس خوب و ناشناخته پر می شوند. اما چشم هام را که باز می کنم می بینم اغوشم خالی است...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت15:35توسط نرگس | |

یاد دلاوران سیاهکل گرامی باد!

علي اكبر صفايي فراهاني، احمد فرهودي، عباس دانش بهزادي، اسماعيل معيني عراقي،
اسكندر رحيمي، ناصر سيف دئيل صفايي، هادي بنده خدا لنگرودي، جليل انفرادي،
غفور حسن پور اصيل، شعاع الدين مشيدي، هوشنگ نيري، محمد علي محدث قندچي،
محمد رحيم سمائي، مهدي اسحاقي، محمد هادي فاضلي.

پ.ن.:بد نیست این پست را هم بخوانید.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت21:29توسط نرگس | |

 

صدای موزیک که می پیچد ارام  شروع به چرخیدن می کنیم. زبری کتش را که با گونه ام لمس می کنم از یک حس خوب پر می شوم: امنیت.
دور هال کوچک خانه ام می چرخیم : یک دو سه...یک دو سه... 
نه عطر گل هست و نه نور شمع. تنها موزیک و رقصی ارام. تنها مردی است که می دانم چیز بیشتری نمی خواهد.
گاهی تنها می رقصم، چشمهایم را می بندم و دستهایم را باز می کنم و می چرخم؛ او در سکوت نگاهم می کند، بدون اینکه قضاوتم کند.
من با این اقا دنیایی دارم... اصلآ مگر هم رقصی بهتر هم وجود دارد؟

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت19:56توسط نرگس | |