تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

راستش را بخواهی همیشه توی حمام فکرم باز میشود. الان هم زیر دوش که ایستاده بودم یکهو به دلم افتاد که برایت بنویسم. نمی دانم... اصلا فکر نکردم چه بنویسم. اما همان طور که جریان اب گرم از سر و صورتم سرازیر بود چند ماه گذشته عین تکه هایی بریده از یک فیلم سینمایی امد جلوی چشمم. و در تمام  این لحظات یک چیز مشترک بود : تو.
من می خندیدم، تو بودی. گریه می گردم، باز بودی. وراجی هم که می کردم بودی.
همیشه بودی،بدون این که قضاوتم کنی، بدون اینکه بخواهی جور دیگری باشم."رفیق" بودی. بچه بازیهایم، لج بازیم، شادی و دردم را لمس کردی بدون کوچکترین چشم داشتی.
حالا تصمیم مهمی گرفته ای. تصمیمی که شاید تک و توک ادمی که اراده ای مثل تو دارند از پسش بر بیایند. این را شاید نوشتم که بدانی الان چقدر به فکرت هستم. و بدانی که همیشه، هر تصمیمی که بگیری من با کل هیکل چهل و هفت کیلویی ام(!) پشتت ایستاده ام.
و اخرش هم هرچه شود، باز ما هستیم و خنده های از ته دل...

پ.ن: عزیییییزمی عزیزالدین!

پ.ن.۲:موزیک متن: اهنگ "من با تو هستم" ابجیز.

پ.ن.۳:ترک سیگار بعد از سیزده سال تصمیم واقعآ بزرگی است.همه کنارت هستیم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت0:10توسط نرگس | |

 

امروز یک حس جدید در من متولد شد...
قلبم امروز دوباره شکفت.
احساس می کنم سرشار از عشقم، عشق به زندگی، به طبیعت، به ادمها، حتی انهایی که از من تنفر دارند.
قلب من ، قلب همان شازده کوچولوی چهار ساله ایست که با صدای شاملو کهکشان را سیر می کرد.
من همان دخترک ده ساله ای هستم که سرش را در دامن مادر گذاشت و از ته دل برای مرگ کرم ابریشمش اشک ریخت.
همان دختر شانزده ساله ای که یک روز در دفترچه خاطراتش نوشت: عشق من به اندازه عکس ماه در اب بزرگ است...
من پر از عشقم...و عشقم بزرگترین هدیه ایست که می توانم به دنبا بدهم.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت16:39توسط نرگس | |


دیگر برای ارامش دستاویزی نمی خواهم. زندگی دارد عین یک کرم تنبل صورتی پیش می رود و همین طور هم به قدر کافی ارام هست.
همه چیز مثل سابق قشنگ است...یا دست کم من هنوز توانایی قشنگ دیدنش را دارم . مثلآ امروز صبح  اسمان ابی ابی بود و کوه ها تمیز بودند و خورشید از همیشه نزدیک تر. و خب... مگر همین ها کافی نیست؟

پ.ن: این روزها زود اشکم در میاید. اما اشک هم قشنگ است...

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت23:12توسط نرگس | |

سرمای بدی خوردم و تب دارم و گلاب به رویتان... دو تا امپول زدم و یک گونی دارو دارم.حالا به اینها مقاله دارفور را که باید یکشنبه تحویل بدهم اضافه کنید. تازه پی.ام.اس.۱ هم هستم و مستعد پاچه گرفتن و گریه کردن.:))  روی هم رفته اخر هفته ی دل انگیزی خواهم داشت!

۱.سندرم پیش از قاعدگی!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت12:6توسط نرگس | |

 درد من درد بسیاری زن هاست. من تنها نیستم.

ما بسیاریم. و هرکدام به تنهایی غممان را بر دوش می کشیم. ما زخمی خشونت دنیایی هستیم که میدان جنگ گلادیاتورهاست. مردانمان.

هر کداممان حرفهای نازده ای داریم و اشکهای نریخته. فریادهایی داریم که در هیاهوی شهر گم می شوند. ما بغض هایی داریم که تنها در بالش می ترکند.

کسی درد من و ما را نمی بیند.نمی شنود...هیچ کس.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت20:43توسط نرگس | |

!Abstinence,  be faithful,  use a condom     

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت1:5توسط نرگس | |

 

دیشب پسرک پشت چراغ قرمز نرگس می فروخت. گفتم: دیدی، زمستان شد!

نگاه کردم...نبودی.                     

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت19:45توسط نرگس | |

از جا برخاستم

در اتاق قدم زدم

خوشحال بودم که نباید عمرم و روزهای جمعه را که سردم بود

به کسی توضیح دهم

شاید

تو اگر پرسیده بودی

به تو جواب داده بودم


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت17:19توسط نرگس | |

شاید اگر ادمها هم مثل درختها پلاک داشتند؛ نمی شد اعدامشان کرد...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت22:41توسط نرگس | |