تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

 بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود، یا شاید تمام می شود. بستگی دارد به اینکه ادم به چه زبانی حرف بزند...

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت21:35توسط نرگس | |

نمی دونم کی هستی. مهم هم نیس، دلم گرفته و فقط می خوام بنویسم، بدون اینکه بدونم کی می خونه نوشته ام رو. حرف زدن سبکم می کنه، حتی وقتی نمی دونم تو کی هستی، و تو هم نمی دونی مشکلم چیه.

شاید هر روز ببینی منو، ببینی که زیبا هستم، می خندم و انگار تو دنیای زشتی که تو تجربه اش می کنی زندگی نمی کنم. اما مگه چقدر جا داره دل ادم؟ منم دلم خیلی پره.باور کن. شاید اگه بچه پنج ساله ی درونم یه کم اروم می گرفت، یا شاید اگه این قدر احساساتی نبودم، خیلی سبک تر بودم. اما اگه این احساسات نباشه من هم نیستم.

تو یک سال گذشته زندگی بهم خیلی سخت گرفته. گمونم می خواد بهم تحمیل کنه که نمیشه فقط با دل زندگی کرد. دنیا به ادمهایی مثل من ( و چه می دونم، شاید تو هم) عادت نداره. خشمگین می شه وقتی می بینه که اینقدر اتفاق عجیب غریب سر راهم میذاره و من باز هستم. و دلم باز هست.

دلم یه عروسک سنگ صبور* می خواد؛که باهاش درد دل کنم و اخرش بهش بگم :عروسک سنگ صبور! حالا یا باید تو بترکی یا من...

 

*کی میدونه...شاید تو هم خواهر بزرگه ای داشتی که وقتی کوچیک بودی برات قصه های عمو صمد رو می گفته.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:39توسط نرگس | |

 ۱. هرچه بالش را روی سرش فشار می دهد فایده ای ندارد.صدای دعوای طبقه بالا ان قدر بلند است که نه تنها خانواده ان ها، بلکه نیمی از اهل محل هم امشب خواب ندارند. خواهرش که روی تخت ان سوی اتاق نیم خیز شده با نگرانی نگاهش می کند. مرد این قدر محکم کتک می زند که صدای لگدهایش انگار توی سر دخترها می پیچد.

خیلی نمی شناسند همسایه های طبقه بالا را، زن و شوهر جوانی هستند که در مدت کوتاهی که به این اپارتمان اسباب کشیده اند دست کم هفته ای یکی دوشب بساط دعوا شان براه است. این بار اما ضجه های زن از همیشه دردناک تر است.

خواهر بزرگتر می خواهد کاری کند...یاد شماره 123 می افتد که راجع بهش در روزنامه خوانده، اورژانس اجتماعی که قرار است برای همین وقت ها باشد.

 شماره را می گیرد، یک بار دوبار...بوق اشغال. نیم سساعت پیوسته شماره می گیرد؛ اما موفق نمی شود تماس بگیرد.

سر و صدای طبقه بالایی ها هم کم کم می خوابد. شاید تا چهار پنج روز دیگر...

۲.کیسه های خرید را زمین می گذارد. از پشت در هم صدای فریاد خشم الود مرد و گریه پسرک را می شنود.با شتاب کلید می اندازد و وارد پارکینگ می شود.

اقای همسایه را می بیند که با کمربند افتاده به جان پسر هفت هشت ساله اش.بچه گریه می کند و سعی می کند دستهاش را حائل کند، اما قدرت کمربند پدر بیشتر از این حرفهاست.زن سعی می کند جلوی مرد عصبانی را بگیرد. مگر بچه به این کوچکی چه کاری می تواند بکند که موجب چنین واکنشی بشود؟  اما به نظر می اید نه خواهش،نه زور و نه داد و فریاد،اثری ندارد.

کمربند با بی رحمی تن پسرک را می شکافد.

در اوج نا امیدی یادش می اید که همین چند دقیقه قبل در میدان تجریش کانتینر اورژانس اجتماعی را دیده.خوشبختانه موفق می شود با 123 تماس بگیرد. اپراتور جواب می دهد، و چند دقیقه بعد اوضاع عوض می شود.

پیگیری وضعیت پسرک کتک خورده ادامه پیدا می کند،تا جایی که خانواده اش شبانه اپارتمانشان را تخلیه می کنند.

پ.ن.: این که این نهاد چیست، از کجا امده و به کجا می رود را نمی دانم.حتی نمی دانم سیستم های این چنینی در کشور ما چقدر جواب می دهد. تنها چیزی که می دانم این است که ادمهای زیادی توی همین شهر هستند که زجر می کشند و دستشان به جایی بند نیست. دلم می خواهد زمانی برسد که هیچ بچه ای وقتی سیلی می خورد احساس بی پناهی نکند، بداند کسانی هستند که برای کمک کردن به او همیشه اماده اند.

حالا عددشان هرچه باشد،123،456...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت22:54توسط نرگس | |

دیروز چیز مهمی یادم امد. تو یادم اوردیش.

اینکه چه بخش بزرگی از قلبم هستی...این که خوب بودنت برایم چه قدر مهم است... همین قدر که بدانم  سالم هستی و شاد، بزرگترین ارامش است.

شاید لازم بود یک شبانه روز را در نگرانی اینکه اتفاقی برایت افتاده باشد بگذرانم؛ تا یادم بیاید چقدر عزیزی.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت23:35توسط نرگس | |

1.حاتمی کیا ریده بود.

یک ساعت توی صف ایستادیم که خزعبلاتی  به عنوان "دعوت"، "اثری متفاوت از ابراهیم حاتمی کیا" رو ببینیم. فیلم نامه در حد ابدوغ خیار بود. اگرچه بیشتر هنرپیشه ها خوب بودن، اما چفت و بست های روایت به حدی شل بود که فیلم رو در حد یک تفریح اخر هفته به همراه چیپس و پفک پایین میاورد.

نگاه فیلم نامه نویس جالب بود: زن ها ناخواسته حامله می شدن و خر شوهر مربوطه رو می گرفتن که این چه کاری بود کردی؟!!! انگار خودشون چاهک مستراح بودن! این منفعل نشون دادن زن در سکس حالمو بهم می زنه.

به علاوه حامله شدن در این فیلم مترادف بود با استفراغ های پی در پی و بیمارگونه.(به طوری که حتی جماعت چیپس خور هم اشتهاشون کور می شد.)

کلآ پیام فیلم این بود که وقتی حساب کار از دستتون در میره و حامله می شید، فکر کورتاژ رو از سرتون بیرون کنین، خدا این سلول شکل گرفته در رحمتون رو به زندگی دعوت کرده،شما چی کاره باشید؟بذارین این فرشته معصوم به دنیا بیاد و ترکمون بزنه به  کار و زندگیتون.گمونم اگه چندتا فیلم دیگه از این دست ساخته بشه ملت جو گیر بشن و طی چند سال با انفجار جمعیت روبه رو بشیم.

2.تابستون قشنگی داشتم.

مهم تر از همه اینکه نصف تابستون رو با عشقم بودم. مگه بهتر از این هم میشه؟                            تازه اولین بار بود که روز تولدم با هم بودیم، اون هم تو یه جای خیلی قشنگ، پر از نور و رنگ و لطافت.در این مدت خیلی بیشتر بهش نزدیک شدم، و خیلی ژرف تر دیدمش.

3.مدتیه در برابر وسوسه خرید مقاومت می کنم.این کار چند دلیل داره:  

 یه عالمه لباس و لوازم ارایش استفاده نشده دارم،پس نیازی به چیزهای نو ندارم.

با پولم می تونم کارای مفیدتری بکنم.

وقتی این همه بچه تو کشورم هستن که حسرت یک لباس یا کفش نو رو دارن، انباشته کردن کمدها لذتی نداره. 

پ.ن.: در مورد کتاب و  سی.دی. قضیه فرق داره.

یام یام!!! خواستنی نیس؟

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت19:41توسط نرگس | |