تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

تهران ساعت 10 صبح.

اینجا تهران است. جایی حوالی میدان ونک...شاید هم محسنی. اصلآ چه فرقی دارد؛ میدان خراسان. دو تا دختر ایستاده اند کنار یک ساختمان بلند. ساختمان پزشکان.

-کدومشونه؟

-گفت واحد هشت.

دخترها کمی مضطربند. نکند دکتر را اشتباه گرفته باشند و طرف جیغ و داد راه بیندازد؟ 

ظاهرشان از انهایی نیست که شما بهشان می گوئید جنده. داف هم نیستند. دخترهایی هستند که فکر می خوانند و فکر می کنند  و شب ها خواب جهانی بهتر را می بینند.

زنگ واحد هشت را که میزنند؛ دختری هم سن و سال خودشان در را باز می کند. یکی دو خانم در سالن انتظار نشسته اند. دخترها می نشینند.

- من هنوز خوش بینم.

- بابا جواب ازمایش...

منشی دختری را که چیزیش نیست اما این جا بهش می گویند بیمار صدا می زند. همانی را که یک حلقه ی بدل دستش کرده. دکتر جواب ازمایش را می بیند. و خودش هم یک سونوگرافی برای اطمینان انجام می دهد.

-ازدواج کردید یا...

-نامزدیم.

هیچوقت در موقعیت های مهم دروغ نمی گوید.اما این دروغ خیلی هم بزرگ نیست.

-تو هفته ی پنجم هستی.می خوای نگه داری بچه ات رو؟

"بچه ات" را که می شنود وا می رود. شاید تا حالا امیدوار بوده که جواب ازمایش غلط باشد...وتمام وزن اضافه کردن ها و تهوع های صبحگاهی توهم خودش بوده باشد. با قاطعیت به خانم دکتر میگوید: نه!  

 و تا نیمه شب در خیابان ها قدم میزند و به "بچه ات" فکر می کند؛ که قرار است بفرستدش انجا که عرب نی انداخت.

"بچه" اش.

تهران ساعت 2 بعدازظهر

دختری  که  معمولآ تنهاست و اینجا بهش می گویند همراه نشسته توی سالن انتظار و یک مجله را که رویش  عکس یک بچه ی ماتیک زده است ورق می زند. منشی در فرصتهای مرده بین دو تلفنی که جواب می دهد به او توصیه هایی در مورد نگهداری از ناخن می کند؛ و دختر در حالی که سر تکان می دهد و الکی لبخند می زند حساب می کند که کار دکتر چقدر دیگر طول می کشد.

دوتایی چقدر به لکه ی توی برگه سونوگرافی که قرار بود بچه شود خندیده بودند.حالا دکتر داشت این لکه را پاک می کرد.

فکر کرد که اگر هر سکسی یکی از اینا می فرستاد تو شکم ادم چه بلبشویی می شد.لابد الان دورش صد تا بچه بود.وبلکه هم بیشتر.

مادری با دختر دبیرستانیش وارد مطب می شود.دو طرف او می نشینند.زن سعی دارد سر حرف را باز کند. لهجه یک شهر مرکزی را دارد،فرض کن اصفهان،یا یزد...وقتی می فهمد او همراه مریض است با گله مندی می گوید که: دختر من هم هفته پیش عمل کرد، اما هنوز جوش نخورده و بخیه می خواهد.

دختر دبیرستانی به مادرش چشم غره می رود و ادامسش را محکمتر می جود.مادر می گوید:تا وقتی ازدواج نکنه معلوم نمی شه جوش خورده یا نه.

دختر همراه که تازه دوزاریش افتاده سری می جنباند: یعنی میخواین دروغ بگین؟

زن فقط نگاهش می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت16:15توسط نرگس | |

به فاحشه ها احترام می گذارم.

 فاحشه ها محترمند، چون بر خلاف دیگران نقاب ندارند. شغلشان سکس داشتن است در مقابل پول ، مثل رستورانها که در برابر پول غذا می دهند.

اگر خودم هم زمانی بخواهم انتخاب کنم بین دو مرد، که یکی پول را در برابر سکس پیشنهاد می کند و دیگری تظاهر به دوست داشتن می کند تا باهام بخوابد؛ قطعآ اولی را ترجیح می دهم.

دست کم او شجاعت دارد خود واقعیش را نشانم دهد.

 

پ.ن.: خوشحالم که اگرچه زندگی به انجایم نرسانده که فاحشه شوم؛ توانسته ام خودم باشم.

نرگس

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت15:43توسط نرگس |