تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

1.پشت سر هم چند اس.ام.اس. گرفته ام که ای ملت گوگل اسم خلیج فارس راعوضی زده خلیج عربی و بروید به فلان ادرس پتیشن امضا کنید.
خلیج فارس را خیلی دوست دارم.گرما و رنگ های تندش را.و ماهی های خوشمزه اش را.اصلآ عاشق این هستم که هر تعطیلاتی که پیش می اید یک جوری خودم را برسانم به سواحل فیروزه ایش و پابرهنه روی شن ها راه بروم.ایران را هم دوست دارم.با روش اطلاع رسانی مسئله هم مشکلی ندارم. مشکلم با چیزی است که پشت این اس.ام.اس. های سریالی است. صدای مقام دولتی که با ازردگی از این "اهانت" سایت گوگل حرف می زند حالم را بد می کند. واقعآ دلم می خواهد ازش بپرسم:تو برای ایران چه کار کردی؟ مگر غیر این است که قیمت نفت به بالاترین حدش در این سالها رسیده و باز بیش از نود درصد از مردم ما زیر خط فقر هستند در مقیاس جهانیش؟ نفت ما مگر از همین خلیج فارس نمی اید؟ مگر نه اینکه نان و گوجه و کوفت و زهر مار گران شده؟
مردم خلیج فارس را خیلی دوست دارند. این را از این اس.ام.اس. های بی شمار می شود فهمید.
اما نمی دانم خلیج فارس هم انها را دوست دارد...؟

2.عزیزم، یک بار همین جا  نوشتی که بودن تلفن خودش جای شکر دارد. که صدای همدیگر را می شنویم. خودم هم بارها در دلم از سیستم های مخابراتی قدردانی کرده ام.
اما الان، که تازه کمی گذشته از صحبت تلفنی شبانه مان، دلم برایت تنگ شده.
از ان دلتنگی هایی که گراهام بل هم نمی تواند کاری برایش بکند.

نرگس

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت0:37توسط نرگس | |

روزی از روزها یه نرگسه بود که بالاخره بعد از عمری(!) تصمیم گرفت یه پست بنویسه.

1.اه...لعنت به باعث و بانی تحصیلات تکمیلی.ای خدا، چی میشه باز برف بیاد یکی دو هفته تعطیل شه؟
از اونجایی که یکی از اساتید ما حتی یه هفته بعد از عمل بای- پس اومد سر کلاس، دعای مریضی استاد اینجا کارگر نیست...
اقا اصلنش گور بابای اعتقادات. به انقلاب فرهنگی هم راضیم. ؛) فقط تعطیلیییییییییییییی!!!

پ.ن.: از بیست و سوم اسفند که بیکار شدم تو فکر نوشتن دو تا تحقیقی بودم که باید شنبه اینده تحویل بدم. اما از اونجایی که فاصله فکر و عمل معمولآ بسیاره، هنوز این تحقیق ها نوشته نشده.:)

2.با بیست و اندی سن هنوز دیدن یه صحنه هایی که خیلی هم در جامعه ما زیاده منقلبم می کنه. مثلآ پیرمردی که مجبوره برای پونصد تومن بارکشی کنه.
خواهر بزرگه قبلنا میگفت تو انگار تازه به دنیا اومدی. گمونم همینه؛ من هر روز یه بار به دنیا میام.

3.یه چند وقتی تو خونه تنهام، اما برام عجیبه که بر خلاف قبلنا، نه تنها اذیتم نمی کنه؛ بلکه حسابی دارم ازش لذت می برم.
کلی وقت دارم برای فیلم دیدن؛کتاب خوندن...و از همه مهمتر تمرکزی که پیدا کردم بهم کلی کمک می کنه در منیج کردن همه چیز.
با این البوم long road out of edenهم دارم عجیب عشق می کنم.

4. بالاخره بعد از سه سال  با این گوشی که به جونم بسته بود خدافظی کردم...
پدر شوهر جان برام یه گوشی خریده که ایننننقده خوشگله...کلی جای مطالعه داره.خلاصه دوسش دارم:)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت15:13توسط نرگس | |

 
ربه‌کا
 

ارس احمدی


"من گوسفندان خويش را طلبيده آن‌ها را تفقد خواهم کرد، آن‌ها را خواهم چرانيد و خواهم خوابانيد و شبانی برايشان خواهم گذاشت که آن‌ها را بچراند، يعنی بنده‌ی خودم داوود را، و من يهوه خدای ايشان خواهم بود و بنده‌ی من داوود امير ايشان خواهد بود." (عهد عتيق، کتاب حزقيال نبی، باب سی و چهارم، 11-24)

 

روزی بود روزگاری بود، زوری بود زورداری بود. خرمی زمين و سبز مخملی درختان هوش و حواس را از آدمی می‌ربود. آسمانِ گَل و گشاد جلای ديگری داشت و چون آينه‌ای شفاف می‌درخشيد. خورشيدِ پت و پهن در دوردست‌ها نورافشانی می‌کرد و بذر گرم خود را بر پهنه‌ی دشت و دمن می‌پاشيد. باران که می‌گرفت، قطرات درشت آب بر روی گل‌برگ‌های زيبا و رنگارنگ باغ و بستان هم‌چون در غلطان می‌لغزيدند. نهرها مملو از شير پاک خر بودند و کوه‌ها هم‌چون الماسِ جواهری برق می‌زدند و لحظه‌ای نبود که عندليبان دست از چه‌چهه و تغزل بردارند.

زندگی مردم ساده و روح‌‌انگيز بود. عقدشان را نسيم می‌خواند و فرزند پاک‌شان خنده‌رو زاده می‌شد. غم و اندوه در دل اين مردمان جايي نداشت و نطفه‌ی کينه‌توزی در اين سرزمين بسته نمی‌شد. اين قوم وارسته که در همه‌جای عالم مشهور و معروف بودند و عفاف و پاک‌دامنی‌شان زبان‌زد همه بود، به نرمی روزگار می‌گذراندند و دست از پا خطا نمی‌کردند تا هرچه زودتر اين زندگی فانی را وداع گفته و به ديار موعود کوچ کنند.

سال‌ها قبل زمانی‌که نه از باغ و بستان خبری بود و نه از نرمی و لطافت، و چون گله‌ای سرگردان در بيابان تلو می‌خوردند، چوپانی زير پر‌و‌بال‌شان را گرفت. برايشان کمی موعظه کرد و کف دست چندتايی‌شان را خواند. از آن‌روز سرنوشت آن‌ها تغيير کرد؛ چرا که چوپان در کف دست تمام‌شان سعادتی ابدی و لايزال يافته‌بود. گوش‌هاي‌شان در آن‌روز گرم و وحشی تابستانی تيز شد و نيش‌هاي‌شان تا بناگوش سر خورد و تمام مواعظ حکيمانه‌ی چوپان را نيک بلعيدند.

چوپان وعده‌های زيادی به آن‌ها داد. وعده‌هايي که هر کدامش چشم فرشته‌های بال‌دار آسمانی را باباقوری می‌کرد. مردم از خدا خواسته به اين معامله داخل شدند. سوگند خوردند ديگر دست از پا خطا نکنند؛ رمه‌ی گوش به فرمانی باشند و غلط زيادی نکنند. از آن‌روز ديگر بلا رخت بربست و باد داغ بيابانی رو به ولرمی نهاد.

قافله‌شان جانب مسير باد را گرفت و به ناگاه درختانی سرسبز از کمرگاه تپه‌ای بيرون زدند. جلوتر رفتند، معجزه حاصل شده بود. پشت تپه، باغی پر از درختان سيب و شفتالو و گيلاس و نهرهايي از شير و انگبين در شيار ناپيدای زمين می‌درخشيد. پس بر خاک افتادند و شکر نعمت به جا آوردند و کلنگ خانه‌های جديدشان را فی‌الفور زدند.

سال‌ها بدين منوال گذشت تا اين‌که از قضای روزگار دختری بی‌کس به نام ره‌به‌کا، سر از ديار آنان درآورد. جامه‌ای بلند و کشيده به تن داشت که به سبب بيابان‌گردی رنگ آن تاسيده بود و چين‌های دامنش ريش‌ريش بر زمين می‌لغزيدند. پايش که به آبادی رسيد، کودکان دوره‌اش کردند و هياهوکنان خرده‌ريگ نثارش ‌کردند. گيسوانش از فرط گرمای بيابانی در هم پيچيده‌بودند و چون ترکه‌ای از لابلای جامه‌‌ی مندرسش بيرون می‌زدند.

کسی به او کار نمی‌داد. دست به هرچه می‌زد نجس می‌شد. يک‌بار کسی پيدا شد تا برايش نخ‌ريسی کند. او نيز سرکيسه‌اش کرد و بدون عجرت از امارت خود بيرونش راند. غالبا بی‌کار بود و برای آن‌که سرپناهی داشته باشد به مسافرخانه‌ای متروک می‌رفت تا شناخته نشود.

پدرش او را در ازای دو عصا از چوب شطيم به قبيله‌ای تواب که از سدوم می‌آمدند فروخت و ناخواسته با مردی زبون و گنددهن که به سبب ارث پدری، سکه‌ی زر از تنبانش می‌ريخت، هم‌بستر شد. حاضر نبود تن خود را در اختيار کفتاری که تصاحبش کرده‌بود بگذارد. عفونت فکر و تن مرد حالش را به هم می‌زد. به گاه کوچ چندباری قصد فرار کرد که هر‌بار به مدد اسب‌های شکيبای قبيله گرفتار آمد و به دست تازيانه‌هايي که تا مغز استخوانش را می‌سوزاندند سپرده‌شد.

سرآخر خود را به چاه انداخت. قبيله روزها به جستجوی او دشت‌ها و تپه‌ها و شن‌ريزها را وارسی کردند ولی دست از پا درازتر راهی شدند. جان سالم به در برد و از اقبال خوشش کاروانی ره‌گذر او را از چاه بيرون کشيدند. از آن روز آواره‌ی دشت و صحرا شد. به هر ناکجاآبادی که وارد می‌شد، چشم‌های حيز مخلوقات دوپا، چون نيش افعی او را پی می‌گرفتند. چرا که دختر تنها و بی‌کس در نظر غاطبه‌ی مردم ضعيفه‌ای مفت و بی‌قيمت بود که برای تصرفش لحظه‌ای نمی‌بايست درنگ کرد.

او را به ريشخند می‌گرفتند و بی‌شرمانه به او تعرض می‌کردند. لطف بی‌منتی از کسی دريافت نمی‌کرد. صاحب مسافرخانه‌ای که اتاقی به رايگان در اختيارش گذاشته بود، نيمه‌شب به اتاق او وارد شد و سعی کرد او را عريان کند.

زنان با ديدن وی فحش و ناسزا نثارش می‌کردند و از اين‌که شوهران‌‌شان در خفا نام او را زمزمه می‌کردند، کف به لب می‌آوردند.

ربه‌کا به کنيسه پناه برد تا بتواند شب را آسوده‌خاطر به صبح رساند. خاخامی او را از دور ديد. دوان‌دوان به سويش آمد و ابايش را به روي او انداخت. سرش را چون کفتار به اطراف چرخاند و وردی خواند. سپس رو به ربه‌کا کرد و گفت:

- "بی آبرو، چه از جان مردان يهوه می‌خواهی؟"

ربه‌کا با عجز و خواری گفت:

- "به جايي نياز دارم تا در آن بخوابم و در امان باشم."

خاخام بلندش کرد و در زير ابای حجيمش او را به اتاق خود هدايت کرد. در را روی او بست و چفت آن را انداخت. اضطراب ربه‌کا را رها نمی‌کرد. با تمام خطراتی که جانش را تهديد می‌کرد، هيچ‌گاه نگذاشته‌بود کسی او را تسخير کند. بکارت تنها کلبه‌ی امن وجودش بود که در پناه آن آرام می‌گرفت. هرگاه که خستگی عضلات تنش را می‌فشرد، در گوشه‌ای تاريک و خلوت می‌آسود، پاهايش را جمع می‌کرد و خود را در آغوش می‌کشيد. کودکِ نزاده‌اش را نوازش می‌کرد و برايش شعر می‌خواند. در بکارت خود طفلی کوچک و معصوم می‌يافت که از پستان‌هايش شير مي‌نوشيد.

حوالی شب، خاخام به اتاق بازگشت. عبايش را کنار زد و به سوی ربه‌کا رفت.

- "بلند شو. اين‌جا مکان مقدسی‌ست. هرجای اتاق نمی‌توانی کپه‌ی مرگت را بگذاری."

ربه‌کا برخاست. خاخام هدايتش کرد. گوشه‌ی پيرهنش را گرفت و او را کشان‌کشان به گوشه‌ی اتاق برد. دست ديگرش بر سُرين ربه‌کا سر خورد؛ ربه‌کا فرياد زد. خاخام او را به ديوار کوبيد و با دست دهانش را گرفت.

- "فردا صبح يک‌صد گوسفند فربه در قربان‌گاه کنيسه برای يهوه قربانی خواهند شد. نکند هوس کرده‌ای که تو نيز چون اين گوسفندان، به قربان‌گاه بروی؟"

اشک از چشمان ربه‌کا سرازير شد. دستان خاخام بر پيکر او می‌لغزيدند. ربه‌کا اشک می‌ريخت و با دستان لرزانش پيکر عريان و بی‌دفاع خود را می‌پوشاند...

بوی تن ربه‌کا خاخام را به ياد فطير مقدس می‌انداخت. دستانش را بر تن او می‌کشيد و تن بی‌گناه و معصومش را لمس می‌کرد. ربه‌کا گوشه‌ی اتاق افتاده‌بود و دستان بی‌حرکتش رو به آسمان بر زمين افتاده‌بودند. اشک از گونه‌هايش فرو می‌چکيد و گردنش را مرطوب می‌کرد. همه‌چيز را تيره و تار می‌ديد. وزن شبحی را بر خود حس می‌کرد ولی چيزی نمی‌ديد. ديگر اشک نمی‌ريخت. تنش چون کالبدی خشک و بی‌روح بر زمين افتاده‌بود.

سوزشی عميق وجودش را لرزاند. فرياد برآورد. دست سنگين خاخام بر صورتش فرود آمد. ديگر هيچ نفهميد...

"همه‌جا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمی‌رسيد. دالان عريضی به چشم می‌خورد با پنجره‌هايي بلند که از خلال هر‌يک شعاعی از نور خورشيد به زمين می‌رسيد. جامه‌ای سپيد بر تن داشت. سرش خميده‌بود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش می‌لغزيد.

از آن سوی دالان به سمت ربه‌کا آمد. چهره‌اش در ميان تاريکی گم می‌شد. دستی بر موی روان ربه‌کا کشيد و بوسه‌ای بر انگشتانش نهاد. ربه‌کا به او می‌نگريست. چشمانش را جستجو می‌کرد. دستانش رها شد. همه‌چيز تار شد؛ گويي ديگر نمی‌ديد..." 

نزديکی‌های صبح خاخام ربه‌کا را بيدار کرد. تکانی به تن خسته و رنجورش داد. او در عبای حجيم خود گرفت و از در پشت کنيسه بيرونش انداخت. چند سکه‌ای نيز جلوی پايش ريخت. در را بست. صدای جيرجير بسته شدن در کنيسه و صدای زنگ قربان‌گاه به هم آميختند. ناگاه صدای بع‌بع گوسفندان قربانی دشت را در بر گرفت...

ربه‌کا کشان‌کشان خود را به ميدان شهر رساند. ميدان شهری که چون دُر در دل کوير می‌درخشيد. شهری که مردمانش باج می‌دادند تا در نهرهايشان به جای شاش خر، شير خر جاری شود و باد صرصر چون اسبی رام گوش به فرمان روده‌درازی‌هايشان باشد. ربه‌کا در شهری بود که فرزندان آن با خنده زاده می‌شدند و مردمانش از پليدی دوری می‌جستند؛ پس به هنگام سحر سنگ‌باران شد.

در شکاف دره دست و پايش را بر زمين بستند و پيرهن خرمايي‌رنگش را از ميان پاره کردند. لحظاتی بعد تن نيمه‌عريانش از سنگ پوشيده‌شد...

"همه‌جا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمی‌رسيد. دالان عريضی به چشم می‌خورد با پنجره‌هايي بلند که از خلال هر‌يک شعاعی از نور خورشيد به زمين می‌رسيد. ربه‌کا با جامه‌ای سپيد بر زمين نشسته‌بود. سرش خميده‌بود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش می‌لغزيد.

از آن سوی دالان به سمت ربه‌کا آمد. چهره‌اش در ميان تاريکی گم می‌شد. دستی بر موی روان ربه‌کا کشيد و بوسه‌ای بر انگشتانش نهاد. ربه‌کا به او می‌نگريست. چشمانش را جستجو می‌کرد... دستانش رها شد. همه‌چيز تار شد؛ گويي ديگر نمی‌ديد..." 

Toulouse, le 26 novembre 2007


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت1:48توسط نرگس | |

از وقتی نتیجه انتخابات اعلام شده؛ به شدت احساس می کنم افتادیم توی یک باتلاق و هرچه دست و پا می زنیم بیشتر فرو میریم.
برای  مردم ما چه میشه کرد؟ مگه کم هستن اونهایی که برای شعارهای رئیس جمهور  هورا می کشن؟

ما کجا زندگی می کنیم؟ تحریم، که یک ابزار جا افتاده برای اعمال فشار به کشورهاست از کی تا حالا شده "فرصت"؟

کر هستیم یا کور؟
چند تا خونواده ایرانی تو یک ماه اخیر گوشت نخوردن؟
اقای رئیس جمهور محبوب! به نظر تو اصلآ تعدادشون قابل شمارش هست؟  اصلآ اونها رو می بینی؟
نمی دونم چند تا بچه شب عید با حسرت داشتن ماهی قرمز خوابیدن...راستی،تو می دونی؟


امسال، دهقانان
خاکستر درو خواهند کرد
از کشتزارهایی
که تو اتش زدی.

نرگس

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت15:50توسط نرگس | |