تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

سه چهار ساله که بودم می خواستم غواص بشم.تو عکسهای مجله ابزیان که بابا مشترک بود شنا می کردم و اسم ماهی ها رو یاد می گرفتم.ماهی سیاه کوچولو رو هم پیدا کردم.
بله...در چهار سالگی من یک غواص بودم.

لا لالا لا لالا...پاییز طلایی.رقص کفشهای کوچک و سفید ژیمناستیک روی تشک های ابی سالن ورزش.
بین پنج تا دهسالگی ارزوم این بود که بالرین بشم.خودم رو تجسم می کردم که با لباس سفید باله روی صحنه تئاتر چرخ می زنم.برنامه های ریتمیک زیمناستیک موقعیت خوبی بود برای اینکه تواناییم رو در هماهنگ کردن عضلاتم با اهنگ ثابت کنم.

یازده سالگی...شروع ایرانگردی.پرسه زدن در تپه ها و بناهای تاریخی که خیلی شون هنوز ثبت نشده بودن.


کرمان با ماهان و بم...که دنیایی بود.خوزستان و چغازنبیل و شیرهای سنگی...شیراز...تخت جمشید و غار شاپور،نقش رستم و ...کاشان و یزد وپس کوچه های کاه گلی بادگیرهای اسرار امیز...کلات نادری...مقبره شیخ احمد جامی...بایزید و ابوالحسن خرقانی،مقبره باستانی بندر طاهری در غروب سرخ خلیج فارس.
بله...من باستانشناس میشم.
باستانشناس سیزده ساله...کتاب های جادویی گریشمن بزرگ.

و...به این ترتیب بود که من حقوق خوندم!

پ.ن.:شما یه بالرین با لباس سفید ندیدین؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت20:55توسط نرگس | |

۱.یکی از اخبار جالب این مدت،توصیه رئیس جمهور منتخب بعضی ها بود به افزایش جمعیت.(اخه از پس اینایی که هستن خیلی خوب براومدن!)گمونم این هم مثل همون قضیه سربازان امام زمانه،که تو سالهای  دهه شصت باعث شد تعداد زیادی از خونواده های سرباز پرور مثل خرگوش بچه پس بندازن.
در راستای این تاکید،خواهران مجلسی ندای رئیس جمهور رو لبیک گفتن و...بقیه اش رو راستش خبر ندارم؛اما امیدوارم جریان رو زیادی جدی نگرفته باشن.
وانگهی،یکی از سیاست های افزایش جمعیت مهاجرپذیریه.به جای این که ملت رو تشویق کنن به توله دار شدن،بهتر بود از اخراج افغان های ساکن ایران،که اینجا خونه وزندگی دارن جلوگیری کنن.
پ.ن.:از دخالت مقامات در مسائل رختخوابی ملت خوشم نمیاد!

۲.شیرین عبادی لژیون دونور گرفت.خوشحالم:).اخه این انصافه؟یکی میشه شیرین عبادی که در این سالها خوشنامی ایران شده ،یکی میشه...بگذریم!

۳.اقا گلی من این هفته یه کاری کرد که خیلی بهم انرژی مثبت داد.یه بسته برام فرستاده بود پر از چیزهایی که برامون کلی خاطره است.یکیش تصویر یه مادر و بچه است از گوستاو کلیمت:


خیلی دوستش دارم،زدمش بالای تختم.همه می گن شبیه خودمه.

یه جعبه موسیقی هم هست که خیلی اهنگش لطیفه.شبها پیش از خواب،و صبح ها وقتی بیدار میشم بهش گوش میدم.
بقیه اش هم همین طورچیزهای دوست داشتنیه.
ممنون از اینکه تمام چیزهایی رو که دوست دارم و دوست داریم یادت بود.(به علاوه سایزم!)

و مهمتر از همه،ممنون که از فراز هشت مرز جغرافیایی بینمون این قدر به من حس میدی.:)

۴.مرسی از کامنت های پر از لطفتون.برای بعضی از دوستان پرشین بلاگی خواستم کامنت بذارم اما سرور ارور(!) میداد.


۵.احساس در شعرهای رسول یونان موج میزنه.این هم یک نمونه اش:

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
              مثل اینه مبهوت باش
                      مبهوت من ودنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.
                   
                    (از مجموعه روز به خیر محبوب من،نشر مینا،1382)

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت1:50توسط نرگس | |

1.نرگس و عروسی جدا
پنجشنبه عروسی اولین دوست دانشگاهمه.با هم خاطرات خیلی زیبایی داریم،شیطنت ها و نامه نگاریهای سر کلاس،سمینارها و تجمع هایی که حتی از یکیشون هم حاضر نبودیم بگذریم...جریان عشق دوستم و اقایی که داره باهاش ازدواج میکنه...
خانواده دوستم در مورد ازدواج بچه ها کمی سختگیرن.طفلک همه اش نگران این بود که پدرش از سرباز بودن پسرک،از متراژ خونه یا مدل ماشینش ایراد بگیره.خواهر بزرگتر با مردی ازدواج کرده بود که تمام اینها رو داشت و این باعث شده بود دوستم بیشتر نگران باشه.
کلی باهاش صحبت کردم، گفتم اخرش تویی که مهمی...وقتی عاشق یک نفر باشی تمام اینها حل میشه و...
خلاصه همه چیز به خیر و خوشی گذشت و حالا عروسیه.برای هردوشون خیلی خوشحالم.

مشکل من این وسط اینه که تاحالا عروسی نرفتم که زنها و مردا جدا باشن.یعنی راستش به نظرم یه جور توهین به شعور انسانه.از اینکه زنها تو قسمت زنونه هیکلهای شل و ولشون رو بریزن بیرون و جلوی مردا بدنشون رو بپوشونن حالم به هم میخوره.اگه از بدنتون خوشتون میاد چرا پنهانش میکنید؟
اگه من مشکلی نداشته باشم با اینکه مردی موها یا بدنم رو ببینه باید کیو ببینم؟
تازه گفتن دوربین هم نیارین.
اگه دلم بخواد با دوستام عکس بگیرم...؟

پ.ن.1:دوستم منتظرمه،پس میرم.
پ.ن.2:به جشن عروسی های انچنانی اعتقاد ندارم،اما نه برای دیگران!!!

2.نرگس و دوستان افغان
یک دوست عزیز افغان که ساکن نروژ هستن، لطف کردن و به وبلاگ من سر زدن و کامنتی گذاشتن که خیلی غمگینم کرد...دوست من!
من کاملآ احساس شما رو نسبت به ایرانی ها می فهمم. در تمام دوره کودکی و نوجوانی دیدن این همه بی ادبی نسبت به افغان های پناهنده ازارم می داد.بسیاری از اونها  ادمهایی تحصیل کرده و بافرهنگ بودن که شرایط وحشتناک کشورشون باعث شده بود به ایران پناه بیارن.بزرگتر که شدم فهمیدم باید کاری کرد.مدتی به بچههای افغان که شناسنامه و کارت اقامت نداشتن درس دادم.بعضی هاشون رو اینقدر دوست داشتم که ارزو میکردم بچه خودم بودن.
باور کنید بسیاری دیگر هم در ایران مثل من فکر می کنن.و فعالیتهای بسیار ارزشمندی برای بهبود وضع افغانی های مقیم ایران انجام میدن.
یادمه حدود دهسال پیش یه اقای افغانی که لیسانس انگلیسی داشت روبروی خونه عمه ام کارگری میکرد،عمه همیشه دعوتش میکرد و بهش کتابهای انگلیسی امانت میداد.
من افغانستان، و مردم مظلومش رو خیلی دوست دارم.به خاطر تمام خاطرات تلخی که از برخوردهای بد ایرانیها دارید ازتون عذر میخوام.

3.یه بارتو دانشکده این شعر رو نوشتی روی یه کاغذ،گذاشتی لای کتابم ورفتی...عزیزترینم،از اون روز تو برای من شدی این شعر:
ایکاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم
بشارت روشنی فردا را
                        بر فراز چشمانت نگاه کنم...
 

پ.ن.:می دونی اون کاغذ رو هنوز دارم؟

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت0:6توسط نرگس | |

۱.یک اغوش مهربون،یک اغوش امن، یک اغوش تسلی بخش،یک اغوش...تنها چیزیه که الان میخوام.

سرت داد میزنم اما جبران میکنم،ازارت میدم اما جبران میکنم،اشکتو در اوردم؟...خب جبران میکنم.
بعضی ادم ها زیادی برای خودشون فرصت قا ئلن.

۲.اخ جون...کتاب دیگه ای از خالد حسینی(نویسنده بادبادک باز) منتشر شده.ظاهرآ محور این کتاب زن ها هستن...کاش زودتر ترجمه بشه.از بادبادک باز که خیلی لذت بردم.

3.نمی دونم تا کی باید بنشینیم و ببینیم بچه های زیر هیجده سال محکوم به اعدام میشن.نقاشی های این دختر دلم رو فشرد.این همه سیاهی، برای دختر جوونی که الان باید شادترین سالهای عمرش رو بگذرونه.امیدوارم یه روزی رنگها دوباره با نقاشی های دل ارا اشتی کنن.


4.این اقاهه رو اف.بی.ای خیلی میخواد.:)چقدر خپله...میگم از اینا اینجا زیاد داریم...نمیشه یکی دیگه رو به جای این قبول کنن؟ به قیمت کمتر هم راضییم!:))

5.دیشب با دوستان خونه جادی و لیلای گل بودیم(البته این دفعه استثنائآ با دعوت رفته بودیم!!!) بچه ها از هلند گردی ده روزه برگشته بودن و با عکسای قشنگشون ما هم دورکی تو هلند زدیم(.بگذریم از اینکه همه مشتاقانه منتظر عکسای موزه س-ک-س بودیم :)) )
شب خیلی خوبی بود.مدتها بود این قدر نخندیده بودم!
 

این شعر نرودا خیلی به نظرم لطیفه:

تو را بانو نامیده ام
بسیارند از تو بلندتر،بلندتر.
بسیارند از تو زلال تر،زلال تر...

اما بانو تویی...

زمانی که پدیدار میشوی،
تمامی رودخانه ها به نغمه در می ایند
در تن من،
زنگها اسمان را میلرزانند،
و سرودی جهان را پر میکند.

تنها تو و من،
تنها تو و من،عشق من،
به ان گوش می سپاریم.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت0:3توسط نرگس | |