|
سه چهار ساله که بودم می خواستم غواص بشم.تو عکسهای مجله ابزیان که بابا مشترک بود شنا می کردم و اسم ماهی ها رو یاد می گرفتم.ماهی سیاه کوچولو رو هم پیدا کردم. لا لالا لا لالا...پاییز طلایی.رقص کفشهای کوچک و سفید ژیمناستیک روی تشک های ابی سالن ورزش. یازده سالگی...شروع ایرانگردی.پرسه زدن در تپه ها و بناهای تاریخی که خیلی شون هنوز ثبت نشده بودن. کرمان با ماهان و بم...که دنیایی بود.خوزستان و چغازنبیل و شیرهای سنگی...شیراز...تخت جمشید و غار شاپور،نقش رستم و ...کاشان و یزد وپس کوچه های کاه گلی بادگیرهای اسرار امیز...کلات نادری...مقبره شیخ احمد جامی...بایزید و ابوالحسن خرقانی،مقبره باستانی بندر طاهری در غروب سرخ خلیج فارس. و...به این ترتیب بود که من حقوق خوندم! پ.ن.:شما یه بالرین با لباس سفید ندیدین؟
۱.یکی از اخبار جالب این مدت،توصیه رئیس جمهور منتخب بعضی ها بود به افزایش جمعیت.(اخه از پس اینایی که هستن خیلی خوب براومدن!)گمونم این هم مثل همون قضیه سربازان امام زمانه،که تو سالهای دهه شصت باعث شد تعداد زیادی از خونواده های سرباز پرور مثل خرگوش بچه پس بندازن. ۲.شیرین عبادی لژیون دونور گرفت.خوشحالم:).اخه این انصافه؟یکی میشه شیرین عبادی که در این سالها خوشنامی ایران شده ،یکی میشه...بگذریم! ۳.اقا گلی من این هفته یه کاری کرد که خیلی بهم انرژی مثبت داد.یه بسته برام فرستاده بود پر از چیزهایی که برامون کلی خاطره است.یکیش تصویر یه مادر و بچه است از گوستاو کلیمت: یه جعبه موسیقی هم هست که خیلی اهنگش لطیفه.شبها پیش از خواب،و صبح ها وقتی بیدار میشم بهش گوش میدم. و مهمتر از همه،ممنون که از فراز هشت مرز جغرافیایی بینمون این قدر به من حس میدی.:) ۴.مرسی از کامنت های پر از لطفتون.برای بعضی از دوستان پرشین بلاگی خواستم کامنت بذارم اما سرور ارور(!) میداد. تو نیستی
1.نرگس و عروسی جدا مشکل من این وسط اینه که تاحالا عروسی نرفتم که زنها و مردا جدا باشن.یعنی راستش به نظرم یه جور توهین به شعور انسانه.از اینکه زنها تو قسمت زنونه هیکلهای شل و ولشون رو بریزن بیرون و جلوی مردا بدنشون رو بپوشونن حالم به هم میخوره.اگه از بدنتون خوشتون میاد چرا پنهانش میکنید؟ پ.ن.1:دوستم منتظرمه،پس میرم. 2.نرگس و دوستان افغان 3.یه بارتو دانشکده این شعر رو نوشتی روی یه کاغذ،گذاشتی لای کتابم ورفتی...عزیزترینم،از اون روز تو برای من شدی این شعر: پ.ن.:می دونی اون کاغذ رو هنوز دارم؟
۱.یک اغوش مهربون،یک اغوش امن، یک اغوش تسلی بخش،یک اغوش...تنها چیزیه که الان میخوام. سرت داد میزنم اما جبران میکنم،ازارت میدم اما جبران میکنم،اشکتو در اوردم؟...خب جبران میکنم. ۲.اخ جون...کتاب دیگه ای از خالد حسینی(نویسنده بادبادک باز) منتشر شده.ظاهرآ محور این کتاب زن ها هستن...کاش زودتر ترجمه بشه.از بادبادک باز که خیلی لذت بردم. 3.نمی دونم تا کی باید بنشینیم و ببینیم بچه های زیر هیجده سال محکوم به اعدام میشن.نقاشی های این دختر دلم رو فشرد.این همه سیاهی، برای دختر جوونی که الان باید شادترین سالهای عمرش رو بگذرونه.امیدوارم یه روزی رنگها دوباره با نقاشی های دل ارا اشتی کنن. 5.دیشب با دوستان خونه جادی و لیلای گل بودیم(البته این دفعه استثنائآ با دعوت رفته بودیم!!!) بچه ها از هلند گردی ده روزه برگشته بودن و با عکسای قشنگشون ما هم دورکی تو هلند زدیم(.بگذریم از اینکه همه مشتاقانه منتظر عکسای موزه س-ک-س بودیم :)) ) این شعر نرودا خیلی به نظرم لطیفه: تو را بانو نامیده ام اما بانو تویی... زمانی که پدیدار میشوی، تنها تو و من،
|
Aboutدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |