تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

  ۱.بارون زیبایی این چند روز باریده...کف حیاط پر از برگای زرده...امروز کلی تو بارون قدم زدم و اواز خوندم.
نمی دونم الان خونه های جنوب شهر چه وضعیتی دارن با این بارون شدید.این فکر باعث میشه لذتی که از صدای لطیف بارون میبرم کمی خدشه دار شه.

2.اه اه...این ملت شهید پرور هم که تابستون یه جور بو میدن زمستون یه جور دیگه...امروز سوار یه تاکسی شدم که راننده اش به شدت بویناک(!!!) بود.صدای رادیو رو هم تا ته کشیده بود بالا،و مدام از توی اینه نگاههای جگرخراش بهم مینداخت.یکی نیست بگه تو خیلی باحالی برو اون کله چربتو بشور!
تازه تو ماه مبارک علاوه بر بوی گند بدن و کله، بوی دهان تعدادی از روزه دارای عزیز هم مشام ادمو نوازش میده...میگن ثواب داره بوییدن دهن روزه دارها.اگه اینجور باشه که من بدجور تا حالا ثواب بردم!!!
یکی نیست به اینا بگه دهنتون رو تمیز نگه دارید پروردگارتون بیشتر راضی میشه...بابا به پیر به پیغمبر النظافه من الایمان!

3.قبلآ گفته بودم یه اقای ایتالیایی که مدیر سایتی بود که من عکس ویکتورخارا رو ازش گرفته بودم ایمل زده بود،حالا بگم که کلی رفیق شدیم، اسم اقاهه ریکاردو، نوازنده و خواننده کانتری موزیکه(یه موزیک بند دارن)
صداش واقعا قشنگه.اینم لینک دو تا از اهنگاش.
تازه کلی هم به بدون مرز و ایدئولوژی بی خشونتی علاقه نشون میده.کلآ براش جالبه که تو ایران ادمهایی با این طرز فکر وجود دارن.

4.لطفآ اگه تا الان در کمپین یه میلیون امضا شرکت نکردید، اینجا برین و امضا کنین!

اندیشیدن
در سکوت.

ان که می اندیشد
به ناچار دم فرو میبندد
اما انگاه که زمانه
                   زخم خورده و مغموم
                                به شهادتش میطلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
                                          ا.بامداد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت23:28توسط نرگس | |

این پست موضوعش کمی متفاوته.میخوام در مورد مسئله ای صحبت کنم که به عنوان یک زن،ماهی یک هفته باهاش مواجهم.بله پریود عزیز!
یه شب تو حیاط خونه یکی از عمه ها، با بچه ها دست جمعی فوتبال بازی می کردیم. سیزده ساله بودم و خیلی خیلی شیطون و پرانرزی.من کاپیتان یه تیم بودم و پسر عمه کاپیتان تیم مقابل.
بازی رو بردیم.بعد هم قرار بود با بزرگترها بریم پارک جنگلی،اتیش روشن کنیم و شام بخوریم.
وقتی رفتیم بالا که اماده رفتن بشیم،متوجه لکه عجیبی شدم ...خیلی بدم اومد...دلم خیلی درد گرفت.تا صبح از درد نخوابیدم و مامان هم کنارم بیدار بود. فوتبال و ورجه وورجه تا چند روز تعطیل شد...و این اولین عادت ماهانه من بود.


اولش با درد کشدار و بی رحمی در کمر و پهلوها شروع میشه...احساس میکنم یه وزنه سنگین به پهلوهام بسته شده.اعصابم ضعیف میشه و کافیه یاد این بیافتم که مثلآ مادر بزرگ داماد همسایه دست چپی پنج سال پیش فوت کرده؛تا بزنم زیر گریه.
کم کم عضلات شکم هم کمی درد میگیرن...و اولین لخته خون تیره رنگ با سخاوت به دنیا لبخند میزنه.
هیچی سخت تر از این نیست که با دوستا بعد از مدت ها یه برنامه عالی کوهنوردی یا شنا گذاشته باشی که یکهو تقویم رو چک کنی و ببینی وااااو...درست همزمانه با عادت ماهانه.
انجام دادن کار فیزیکی زمان پریود خیلی سخته. افتادن فشار خون در روزهای اول باعث میشه ادم مرتب سرگیجه بگیره...
مردی که پیش تر باهاش ارتباط داشتم، همیشه زمان پریود بهم میگفت مرتب حمام کن.اگرچه میدونست من در هر حال دست کم روزی یک بار حمام میرم.البته بخش اگاهانه قضیه برای او این بود که من شاداب بشم ویه کم انرزی بگیرم.اما گمونم در ناخود اگاهش فکر میکرد عادت ماهانه چیز کثیفیه.این دید در مردم ریشه تاریخی داره.قرنها پیش، تو بعضی قبایل زنها رو وقت عادت ماهانه، از بقیه جدا میکردن.زنها باید این مدت رو خارج از محدوده قبیله میگذروندن...وحشتناکه نه؟
واقعیت اینه که عادت ماهانه نه کثیفه و نه وحشتناک.فقط لازمه تو این یک هفته باخودمون کمی مهربونتر باشیم.
اما به هر حال،چون یه امر انتخابی نیست نمی تونم بهش احساسی داشته باشم...صرفا چیزیه که هست.
الان هم فشار خون نویسنده پایینه، همه جاش هم درد میکنه...تازه  چهار ساعت هم راه رفته...بهتره بره کمی استراحت کنه...

پ.ن.:این پست ممکنه برای اقایون خیلی قابل درک نباشه.ممکنه بعضیا معذب بشن یا به نظرشون اینکه دختری از عادت ماهانه اش راحت صحبت کنه بی شرمی باشه.
اما به نظر من تک تک این برداشتها اگرچه محترمن، اما کملا ناشی از دید سنتی نسبت به پریوده.به تابو ها اعتقادی ندارم.من از چیزی که هستم، از بدنم،وهیچ یک از جزئیات زنانه اش خجالت نمی کشم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت23:41توسط نرگس | |

 


1.عمران صلاحی رو دوست داشتم.
یاد روزی میافتم،که اومده بود امفی تئاتر دانشکده فنی.نمیدونم سال 80 بود یا هشتاد و یک.رفتن ناگهانیش متاسفم کرد.یک روح بزرگ دیگه هم رفت.

سیمین بهبهانی:"عمران صلاحي" انسان بسيار باوفا و با اخلاقي بود و من فكر مي كنم كه يكي از خويشان نزديكم را از دست داده‌‏ام, فقدان "صلاحي" در ادبيات و طنز ما جبران ناپذير است.

2.حالا یه خبر خوب.میکل عزیز،به خاطر یکی از گزارش های لبنان،از بین چند کاندید انتخاب شد و از رادیو تلویزیون باسک جایزه گرفت.کلی هم از مقالات و عکس های قشنگش تمجید کردن.(عکسایی که از لبنان گرفته بود واقعآ تکان دهنده بود)


3.کتابی خوندم به نام "چهره ممنوعه من".خاطرات یک دختر افغان بود،که زمانیکه شونزده ساله بوده(سال نود و شش) طالبان کابل رو تصرف می کنن و تاریک ترین دوره زنان افغان شروع میشه.علی رغم ترجمه ضعیف،کتاب جالبیه.تمام نگرانیها و محدودیت ها ی غیر انسانی یک خونواده رو، که شاید عین خود ما باشن، از درون میشه حس کرد.

4. بی بی سی میگه: سال 2006 مرگبارترین سال برای خبرنگاران بوده.

5.شعر این پست از عمران صلاحیه:

شیره را از حبه  انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه  زنبور سرقت می کنند

دست مالیدم به خود ، چیزی سر جایش نبود
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با " کنترل از دور " سرقت می کنند

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند

روز روشن ، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه  و افور سرقت می کنند

می برندت سوی خلوت ، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند

خواستم دنبال مأموری روم ، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند  ...

پ.ن.: تا دوشنبه عصر مثل اب برای شکلاتم...میدونی که چرا؟

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت23:58توسط نرگس | |

۱.واییی امشب بعد از جلسه(یعنی حدود ساعت 9) موبایلم رو گم کردم، که بعد از بیست دقیقه نگرانی( با مساعدت دو تا از کارمند های نشر چشمه) فهمیدم توی تاکسی جا مونده.خلاصه با اقای راننده که یه پیرمرد خیلی بامزه بود همون موقع قرار گذاشتم،و رفتم موبایل(این مایه شر) رو ازش گرفتم.
خیلی ازتون ممنونم اقای راننده،این کار شما نشون داد که هنوز هم میشه ادمایی رو پیدا کرد که چیزی مهم تر از پول براشون وجود داشته باشه.این برخورد خیلی امیدبخش بود.

۲.تصور کنید تو یه کشور،یک ماه از سال خوردن ممنوع باشه...(بگذریم از اینکه سایر رفتارهای انسانی تمام سال ممنوعه!)اخه واقعآ مسخره نیست؟
البته این هم در راستای شکنجه کردن موسوی خوئینی در زندان و بازذاشت تجمع کنندگان مقابل سازمان ملل(در حمایت از زنان زندانی)و ثبت نام نکردن دانشجوهای فعال قرار میگیره.بن بست...و توجیه ناپذیر!

۳. مدافعان حقوق زنان در ولايت سمنگان در شمال افغانستان از "افزايش تکان دهنده" خشونت عليه زنان در اين ولايت خبر می دهند.  ظاهرآ زنان مظلوم افغان حالاحالاها قرار نیست رنگ ارامش به خودشون ببینن.میکل میگفت هنوز نود درصد زنهای افغان برقع دارن...این خودش شنیع ترین شکل خشونت نیست؟

۴."ژاک پره ور" رو خیلی دوست دارم:


ساده چون سلام
عشق روشن است چون روز
عشق ساده است چون سلام
عشق عریان است چون دست
این عشق من و عشق توست
چرا از عشق بزرگ دم بزنیم
چرا زندگی بزرگ را بسراییم؟
عشق ما همین که هست خوشنود است
و این برای او کافی است...

زندگی بدون عشق چه خواهد بود
رقصی ارام و بیاهنگ
کودکی که هرگز نمی خندد
قصه ای که کس نمی خواند
ساختکار دلتنگی
بی عشق  بی زندگی!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت1:46توسط نرگس | |