تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

تو یه بعد از ظهر داغ،مجبوری بزنی بیرون.احساس سنگینی و تهوع داره خفه ات میکنه.این وقت لعنتی دکتر کاش یه کم دیرتر بود...نمیشه عقب بندازیش.شاید خیلی دیر شه.حتی وزن هوا رو هم حس میکنی.
تنها حسن بعدازظهر اینه که ترافیک نیست.بعد از نیم ساعت وارد سالن انتظار مطب می شی.دختر منشی خیلی اهسته با تلفن صحبت میکنه.گاهی ریز ریز میخنده.
به جز من یه زن و مرد هم نشستن.زن سی و چند ساله است و چادری.زیر چشمی شوهرشو نگاه میکنه.منتظره که صحبتش با موبایل تموم شه.بعد میره میشینه کنارش.دختر منشی حالا با بی میلی گوشی رو گذاشته.و داره با محتویات کشوش ور میره.تو حسابا هشت تومن کم اورده.زن چادری به دادش میرسه:خانم ماهنوز ویزیت ندادیم.شوهره از منشی میپرسه:مگه برای ازمایش نشون دادن هم باید ویزیت بدیم؟منشی میگه بله.هشت تومن لطف کنید.مرده یه کم بهش بر میخوره:هفت تومن یا هشت تومن؟زنه خجالت میکشه.هشت تومن میذاره روی میز منشی.برمیگرده پیش شوهره و به شونه اش تکیه میده.از سکوتی که دست داده استفاده میکنی.سرتو تکیه میدی به پشت صندلی.فکر میکنی...به حرفای  تکراری.جرو بحثای بی نتیجه...تکرار.تکرار.خسته ای.از اتاق دکتر خارج میشی.از منشی سرسری تشکر میکنی ومیبینی که زن چادری بعد از تو وارد اتاق دکتر میشه.
از پله ها پایین میای.هنوز سنگینی.صدای در مطب رو پشت سرت میشنوی و قدمهایی شتابزده روی پله ها،پشت سرت.ببخشد.برمیگردی.شوهر زن چادریه.عذر میخوام یه صحبتی داشتم باهاتون.چشات گشاد میشه.باور کنید من قصدم مزاحمت نیست.شما ماشاالله هم خوشگلید هم...تکرار.تکرار.اونی هم که تو مطب بود خواهرم بود.فکرشو نکنید.
از مطب میای بیرون.به زحمت خودتو میکشی تا جوب کنار خیابون.
عق میزنی.

+نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت16:10توسط نرگس | |

بنای ازادی
بی مرگ و خون
            کی میسر شد؟
پیکار میکنم
   می میرم
این است عشق من
می دانی
من ایرانی ام...

همیشه دیدن کتک خوردن اطرافیان بیش از درد خودم اذیتم کرده...
علت اینکه کمی نگران بودم تجمع امروز عصر میدون هفت تیر بود.دلم نمیخواست برای هیچکدوم از دوستان اتفاقی بیافته...که متاسفانه دلی هم جزو دستگیر شدگان بود...که معلوم هم نشد کجا بردنشون.
چی بگم از خشونت...؟دورتادور میدون پر از انواع و اقسام نیروی انتظامی و امنیتی و اطلاعاتی و...بود.(با رنگهای مختلف!) پلیس های زن هم موجودات وحشتناکی هستن.انگار دوبرابر وحشی ان!
رفتار پلیس شرم اور بود.نمی فهمم به کجا پیش میریم...اصلا نمی فهمم.اینها کابوسه یا واقعیت؟
این دفعه علاوه بر باتوم از سلاحهای بوگندوتری مثل اشک اور و گاز فلفل هم استفاده کردن.
میدون هفت تیر به خاطر پر رفت و آمد بودنش خیلی خوب جواب داد جمعیت زیاد بود و مردم زیادی هم ایستاده بودن و نگاه میکردن.
یه اقایی با قیافه ی کاملا فشاری(!)اومد جلو ازم پرسید این تجمع لیدر هم داره؟من گفتم نمیدونم.گفت یعنی هیچ ادم نخبه ای نیست؟باز با چشم گشاد شده گفتم:خبر ندارم! اقاهه یهو عصبانی شد و گفت:همه تونم میگین نمیدونم.خوبه 10-12 روزه دارین بیانیه میدین!:))
یکی از موارد جالب هم خانمی بود با یه قیافه ی عجیب که این وسط به ما گیر داد که اصلا داشتن حق حضانت که برای زن خوب نیست!زن باید جدا که شد بره ازدواج کنه.تو قوانین ما هم همه چی به بهترین نحو پیش بینی شده!مشکلتون چیه؟ما هم یه کم توضیح دادیم، بعد که دیدیم طرف از بیخ عربه بی خیالش شدیم.

پ.ن.1:خیلی نگران دلارام دلارام عزیزم هستم.امیدوارم همین امشب یه خبری ازش بشنویم.
پ.ن.2.:گزارش  ادوار نیوز از تجمع امروز.

این هم دو تا عکس از تجمع امروز:

***عکسهای سایت کسوف و سایت اقای نصیری رو هم حتمآ ببینید...***

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت21:46توسط نرگس | |

 


امروز روز شلوغی داشتم...تک تک میگم.
از قبل قرار بود با خواهرم و دوستش بریم سینما،که امروز صبح بالاخره برنامه هر سه مون جور شد...چه فیلمی هم!آتش بس!یادمه بعد از دیدن واکنش پنجم تصمیم گرفتم دور تهمینه میلانی رو خط بکشم...اما این روزا در پیتی خونم پایین اومده بود.و خب وقتی با توقع پایین بری یه فیلمو ببینی کمتر نا امید میشی.ماجرای یه زن و شوهر جوون بود که هی دعواهای بی منطق میکردن...(بگذریم که کمی هم یاد خودمون افتادم!)و میتونید حدس بزنید وقتی نقشهای اصلی محمدرضا گلزار ومهناز افشار باشن فیلم در چه حدی ممکنه باشه.
ظهر با خواهرم اومدیم خونه و یه ناهار خیییلی خوشمزه(زرشک پلو با مرغ سوخاری)خوردیم.بعد از ظهر هم که بیشترش به مطالعه گذشت.
عصر برای فوتبال قرار بود با چند تا از دوستان خونه
جادی اینا جمع بشیم.کلا فوتبال کیفش به جمع شدن و هله هوله خوردنشه!
چون یه دوست هلندی هم بود،جادی پیشنهاد کرده بود همه زودتر برن تا تیم اون هم تشویق شه.اما من و خواهرم وقتی رسیدیم که بازی هلند تموم شده بود.وخوشبختانه دوستمون خوشحال بود.
ما تا رسیدیم جو دادیم و روی صورتهامون پرچم ایران کشیدیم.خیییلی عالی بود.تازه یکی از بچه ها که ادم خیلی جدی هم هست روی هر دو گونه اش و پیشونیش پرچم کشید.حالا خوبه هیچکدوممون فوتبالی نبودیم وگرنه احتمالا سر تا پامون رو رنگ میکردیم.
جمعی نگاه کردن فوتبال خیلی کیف داد.کلی جیغ زدیم و به تفاسیر ابدوغ خیاری گزارشگر میخندیدیم.و خیلی هم خوردیم.
بعد از بازی هم رفتیم بیرون یه ساعت و نیمبا صورتهای رنگی(!) قدم زریم. انقدر خیابونا سوت و کور بود که دل ادم میگرفت.پارک هنرمندان هم به طرزی باور نکردنی خلوت بود.کلی گپ زدیم و حوصله جمع کمی برگشت.گرچه هیچی بیشتر از دیدن شادی مردم نمی تونست امشب خوشحالم کنه.
پ.ن.1:دلم میخواست بازی رو با تو ببینم.تو شرایطی هستم که بیش از هر وقتی به بودنت احتیاج دارم.میدونم که می فهمی.مرسی.
پ.ن.2: راستی پیتزا اموت تعطیل شده...یعنی شده بانک.چرا شرایط دست به دست هم داده که خاطرات منو بکنه زیر خاک؟
پ.ن.3:الان یکشنبه بیست و یک خرداده.اکانتم تموم شده به خاطر همین فردا باید این نوشته رو پست کنم.
پ.ن.4:کمی نگرانم.علتش رو بعد میگم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت13:13توسط نرگس | |

ما گلها را دوست داریم
و نه تنها گلهای گلخانه را
که گلهای وحشی خوشبو را هم
و ازادی گفتن کلام عطراگین دوست داشتن را.

هر گلی که می پسندد
و هر گیاهی
و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در این برخاستن یگانه است.
                                     " سیاوش کسرایی"

logo-zananzzzz.jpg

                              "  تجمع در اعتراض به قوانین زن ستیز."

 

**جام جهانی هم امروز اغاز می شود،و درهای استادیوم بر ما،به عنوان نیمی از جامعه ،همچنان بسته است!

Iran & Bosnia  -فوتبال،ایران و بوسنی

 

***اگر به ازادی بیان اعتقاد دارید،در حمایت از مانا نیستانی این نامه را امضا کنید!

****باز هم خشونت علیه کودکان...به کثیف ترین شکل ممکن.این بار در سوئد...نمیدا نم در ایران ماهی چند مورد خشونت اعلام نشده داریم؟فکرش را که میکنم پشتم می لرزد!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت17:36توسط نرگس | |

امروز میخوام از سفر دو روزه مون بگم که کلی انرژی بخش و به موقع بود.
خیلی از ما وقتی فرصتمون محدوده قید مسافرت رو به کل میزنیم و اونقدر در روزمرگی غرق میشیم که حتی از زیبایی هایی که بیخ گوشمون هستن غافل میشیم..
من از چهل روزگی تا الان که بیست و دو سالمه به خاطر نمیارم که هیچ تعطیلاتی رو تو خونه گذرونده باشم.حتی جمعه ها!


راستش این دفعه قصد داشتیم بریم سمت تخت سلیمان و مهاباد،اما چون اوضاع مناطق ترک نشین یه کم درهم و برهم بود،اون سفر رو عقب انداختیم و تصمیم گرفتیم یه جای نزدیکتر بریم...کجا؟ محلات.
شش صبح جمعه حرکت کردیم.چون قصد داشتیم بریم اب گرم،از مسیر دودهک رفتیم(نه از دلیجان که مسیر اصلیه) و به این ترتیب بعد از سه ساعت رسیدیم به مجتمع ابگرم.مجموعه جهانگردی شامل هتل و رستوران،استخر ابگرم و یه رستوران سنتیه. فضای هتل خیلی ارامش بخش بود و سوئیت ما یه تراس خیلی  بزرگ داشت که از دو سمت باز بود و کوه و دشت و شهرهای اطراف ازش معلوم بود.تصور کنید تو شب چقدر رویایی بود!به خصوص با سکوت عجیب و ارامشی که داشت، و ستاره ها که وقتی چراغ تراس رو خاموش میکردیم عین فانوس بودن!.:*


استخر هم خیلی خیلی دلچسب بود.البته یه توصیه ایمنی اینه که اگه بیش از بیست وپنج دقیقه مداوم توی اب گرم بمونید احتمال داره دچار سوختگی درجه 3 بشید.(البته ادم پنج دقیقه هم بمونه تو اب هنر کرده،انقدر که داغه!)هرکس هم استخر دوس نداره میتونه از دوش یا وان استفاده کنه..
اما دیدنیهای دیگه:در جاده تهران به محلات،حدود بیست کیلومتری محلات(جایی که کارخونه های سنگ هستن)یه مسیر فرعی به سمت جنوب هست که وقتی حدود سه کیلومتر داخلش برید،می رسید به یه روستای سرسبز وخیلی زیبا به اسم اتشکوه.خونه های اتشکوه تقریبآ رو سر هم قرار گرفته ان،و باغهای خیلی زنده ای دارن.اما زیبا ترین بخش،اتشکده است که متعلقه به دوره ساسانی،که چهارستون،یه سر در و یه چهارطاقی ازش باقی مونده


تصور کنید یه اتشکده دوره ساسانی وسط کیلومترها گندمزار چقدر میتونه زیبا باشه!این اتشکده شبیه اتشکده فیروزاباد فارسه، که هردو مال یک دوره هستن و معماری مشابه دارن..
بعد از روستای اتشگاه در مسیر محلات شهرستان نیم ور،در حدود سه کیلومتری محلاته که اون هم یک یخچال قدیمی داره.که پشت چند تاباغ قشنگ و سرسبز قرار گرفته.نیم ور یک قلعه دوره قاجار هم داره به نام قلعه عبدل.

شهر محلات یک شهر کوهستانی شیب داره و پر ا ز باغه.درختای خیابون هم همه پلاک داشتن،وبسیار قدیمی بودن.یه میدون کوچولو هم به اسم میدون درخت بود که وسطش یه درخت خیلی خیلی چاقالو بود.
 سرچشمه محلات هم که در انتهای شمالی شهر قرار گرفته، جای خیلی سرسبز و قشنگیه که چشمه شاخه شاخه از بین درختای بلندش عبور میکنه.
 اگر به محلات سر زدید توصیه میکنم باغای گل رو حتما ببینید،معرکه ان.من کلی قربون صدقه  این کاکتوسای تپلی رفتم.:)

در ضمن از لبنیات خوشمزه محلات هم نباید غافل شد.
خلاصه به همه ی دوستانی که اهل سفر هستن توصیه میکنم یه وقت کوچولو بذارن و به محلات سر بزنن.
پشیمون نمی شید!(;

پ.ن.: اینکه مانا نیستانی رو فراموش نکنیم!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت12:35توسط نرگس | |

                            روز نهم - دهم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی

+نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت16:25توسط نرگس |

خوب،از امروز تو این وبلاگ پستهای شخصی تر هم مینویسم...خدا رو چه دیدی شاید هیتمون بالا رفت!:))
۱-امروز صبح رفته بودم بیرون،دیدم یه صدای نامفهوم از پشت بلندگو میشنوم،با خودم گفتم ایول دامنه جنبش دانشجویی به کوچه ما هم کشید!
(اخه ما تو یکی از فرعیهای امیراباد شمالی میشینیم،اما خیابون خلوتی داریم وسرو صدای درگیریها بهمون نمیرسه.)
 با خودم گفتم ببین حالا که تو نرفتی تجمع اون اومده سراغت.
خلاصه در حالیکه کلی هیجانزده شده بودم، به منشا صدا نزدیک میشدم و صدا رفته رفته واضح تر شد تا اینکه دیدم نه بابا بلندگوی پلیس نیست...سیب زمینی پیازی بیمزه و گرونفروش خودمونه که به بلندگو مجهز شده! 

۲-یه لینک بخون و بخند برام فرستاده بودن.تا حالا فکر نمیکردم ادمهایی هم باشن که با رضایت تن
به تحقیر بدن...تازه کلی هم ذوق کنن که ثواب کرده ان!:))

۳- دو سه شب پیش سریال طنز عمو خشی اینا رو میدیدیم...
راجع به شک کردن خانمها به شوهراشون بود.
خب بعله معلومه دیگه،زنها تو سریالهای ما همه شون خونه دار هستن ومعمولآ هم خاله زنک و دهن بین ،
مردها هم الی ماشاا... مظلوم و از همه جا بی خبر.لجم گرفت از اینکه در واقع مردا هستن که روی تمام کارها و رفت و امدهای زنها حساسیت دارن،اما تلویزیون ایران همه اش میچسبه به حساسیت زنها.
 زنهای جامعه ما در ناخوداگاهشون احساس عدم اعتماد به نفس و پس زده شدن رو دارن.قرنها فشار و تحقیر رو دوششونه...و تمام اینها باعث میشه اسیب پذیر تر باشن.و جالبه، مساله ای که میتونه با چندتا کلمه محبت امیز حل شه،میشه دستمایه ساعتها برنامه بافی در تلویزیون.
کاش  به جای اینا یه راهی پیدا میکردن که احساس عدم امنیت رو در زنها از بین ببرن!

پ.ن.۱:الان حدود دو و نیم شبه،خواهربزرگه نشسته فیلم میبینه و پفک میخوره،من هم که در حال نوشتنم...رومونو دارین؟!

پ.ن.۲:تا امروز صدای توقف هرماشینی رو توی کوچه میشنیدم فکر میکردم اون اومده غافلگیرم کنه.گوشامو تیز میکردم،گاهی هم از لای پرده نگاهکی میکردم...حتی صدای دستی کشیدنش رو حفظم.اما...خب دیگه.اونی که باید بیاد،هیچوقت نمیاد!

این عکس هم به افتخار کسانی که نمی تونن "نه"بگن!:)

slopes.jpg

پ.ن.۴:ثابت میکنیم مهرداد و مانا تنها نیستند...حتمآ سر بزنید.

+نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت19:17توسط نرگس | |

 

دکتر اشوری،دکتر عراقی،دکتر ساعی،دکتر درودیان و دکتر ازمایش...خاطرات دانشکده همیشه برام همراه بوده با نام این اساتید.
یادمه ترم اول عشق اینو داشتم که هفته بگذره و باز نوبت کلاس اقتصاد دکتر ساعی بشه...استاد محبوبم با اون دستمال گردن سرخ...به من خیلی محبت داشت و همیشه خیلی خوشرو بود.چقدر سر کلاس مخالف خوانیهای بی اساس را با ملایمت تحمل میکرد.استاد عزیز و مهربانم،با تحلیلهای عمیق و ظریفش...

دکتر اشوری

توی چشمهای دکتر اشوری همیشه هزار تا حرف بود....چه قدر محکم و متین بود.میگفت شما بچه های دانشگاه تهران برید سراغ وکالت و قضاوت.شما باهوش هستید وخیلی میتونید موثر باشید...در کل چهار سال دانشجویی
یکی از معدود درسهایی که به خاطرشون ساعت هشت سر کلاس رفتم همین ائین دادرسی کیفری دکتر اشوری بود.
دکتر عراقی همان جلسه اول مدنی۵خیلی جذبم کرد.علتش هم این بود که حین درس دادن مرتب به کتابهایی اشاره میکرد که من دوستشون داشتم و در دانشکده ما کلآ کمتر استادی در حرفهاش به کتابهای غیرحقوقی استناد میکرد.این استنادها و انتقادهای ایشون به تبعیض های قانونی نسبت به زنان،و محبت و توجهشون به بچه ها همیشه در یادم خواهد موند.
با دکتر درودیان مدنی سه و چهار رو گذروندم،و در چهارسالی که من دانشجو بودم ایشون رئیس دانشکده هم بود.خیلی جدی بود.و در عین حال احساساتی،طوری که حتی چند بار سر کلاس اشکش سرازیر شد.

این اساتید همه فرزندان دیروز دانشکده و پدران امروز ان هستند.خوشحالم که از محضرشون استفاده کردم،ونمیدونم با چه استدلالی خواسته اند بازنشسته شون کنن...اما میدونم که افتاب پشت ابر نمیمونه.

 

پ.ن.۱: علی خاطره گفت و من نوشتم.اینجابخونید.

پ.ن.۲:داداش گلم پیشنهاد کرد بیشتر بنویسم و اتفاقات روزمره رو هم منعکس کنم.این چیزیه که مدتی بود خودم هم بهش فکر میکردم...

+نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت16:22توسط نرگس | |

دوم خرداد

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت15:10توسط نرگس | |