|
تو یه بعد از ظهر داغ،مجبوری بزنی بیرون.احساس سنگینی و تهوع داره خفه ات میکنه.این وقت لعنتی دکتر کاش یه کم دیرتر بود...نمیشه عقب بندازیش.شاید خیلی دیر شه.حتی وزن هوا رو هم حس میکنی.
بنای ازادی همیشه دیدن کتک خوردن اطرافیان بیش از درد خودم اذیتم کرده... پ.ن.1:خیلی نگران دلارام دلارام عزیزم هستم.امیدوارم همین امشب یه خبری ازش بشنویم. این هم دو تا عکس از تجمع امروز: ***عکسهای سایت کسوف و سایت اقای نصیری رو هم حتمآ ببینید...***
ما گلها را دوست داریم هر گلی که می پسندد " تجمع در اعتراض به قوانین زن ستیز." **جام جهانی هم امروز اغاز می شود،و درهای استادیوم بر ما،به عنوان نیمی از جامعه ،همچنان بسته است! ***اگر به ازادی بیان اعتقاد دارید،در حمایت از مانا نیستانی این نامه را امضا کنید! ****باز هم خشونت علیه کودکان...به کثیف ترین شکل ممکن.این بار در سوئد...نمیدا نم در ایران ماهی چند مورد خشونت اعلام نشده داریم؟فکرش را که میکنم پشتم می لرزد!
امروز میخوام از سفر دو روزه مون بگم که کلی انرژی بخش و به موقع بود. شهر محلات یک شهر کوهستانی شیب داره و پر ا ز باغه.درختای خیابون هم همه پلاک داشتن،وبسیار قدیمی بودن.یه میدون کوچولو هم به اسم میدون درخت بود که وسطش یه درخت خیلی خیلی چاقالو بود. در ضمن از لبنیات خوشمزه محلات هم نباید غافل شد. پ.ن.: اینکه مانا نیستانی رو فراموش نکنیم!
روز نهم - دهم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی
خوب،از امروز تو این وبلاگ پستهای شخصی تر هم مینویسم...خدا رو چه دیدی شاید هیتمون بالا رفت!:)) ۲-یه لینک بخون و بخند برام فرستاده بودن.تا حالا فکر نمیکردم ادمهایی هم باشن که با رضایت تن ۳- دو سه شب پیش سریال طنز عمو خشی اینا رو میدیدیم... پ.ن.۱:الان حدود دو و نیم شبه،خواهربزرگه نشسته فیلم میبینه و پفک میخوره،من هم که در حال نوشتنم...رومونو دارین؟! پ.ن.۲:تا امروز صدای توقف هرماشینی رو توی کوچه میشنیدم فکر میکردم اون اومده غافلگیرم کنه.گوشامو تیز میکردم،گاهی هم از لای پرده نگاهکی میکردم...حتی صدای دستی کشیدنش رو حفظم.اما...خب دیگه.اونی که باید بیاد،هیچوقت نمیاد! این عکس هم به افتخار کسانی که نمی تونن "نه"بگن!:) پ.ن.۴:ثابت میکنیم مهرداد و مانا تنها نیستند...حتمآ سر بزنید.
دکتر اشوری،دکتر عراقی،دکتر ساعی،دکتر درودیان و دکتر ازمایش...خاطرات دانشکده همیشه برام همراه بوده با نام این اساتید. توی چشمهای دکتر اشوری همیشه هزار تا حرف بود....چه قدر محکم و متین بود.میگفت شما بچه های دانشگاه تهران برید سراغ وکالت و قضاوت.شما باهوش هستید وخیلی میتونید موثر باشید...در کل چهار سال دانشجویی این اساتید همه فرزندان دیروز دانشکده و پدران امروز ان هستند.خوشحالم که از محضرشون استفاده کردم،ونمیدونم با چه استدلالی خواسته اند بازنشسته شون کنن...اما میدونم که افتاب پشت ابر نمیمونه. پ.ن.۱: علی خاطره گفت و من نوشتم.اینجابخونید. پ.ن.۲:داداش گلم پیشنهاد کرد بیشتر بنویسم و اتفاقات روزمره رو هم منعکس کنم.این چیزیه که مدتی بود خودم هم بهش فکر میکردم... |
Aboutدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |